تبليغاتX
<-طلوع->
"به نام خداوند جان و خرد"

انتخابات ایران در مدار صفر درجه

امروز که روی دکه های روزنامه فروشی به روزنامه ها نگاه می کردم حاشیه ها ی انتخاباتی منتشر شده در روزنامه ها به اوج رسیده بود و هر نشریه ای با توجه به خط و مشی خود به حمایت از کاندیدای مورد نطرش پرداخته بود.اما در این میان ،شاهکار این حواشی انتخاباتی را می توان به روزنامه کیهان اختصاص داد .حسین شریعتمداری طی یک سخنرانی در جمع اصولگرایان اصفهان به نکاتی اشاره کرده بود که برای نگارنده این مطلب جالب به نظر آمد:

"*شریعتمداری :وقتی در زمان امیرالمومنین قران ها را برای فریب مردم بر نیزه می کردند نباید تعجب کرد که امروز کسانی هم برای فریب مردم شال سبز را بر نیزه کنند.شال سبز که مقدس تر از قران نیست!بازی همان بازی است فقط بازیگران عوض شده اند.

*مردم طعم شیرین خدمت اصول گرایان را چشیده اند ،تواضع رییس جمهور در مواجهه با مردم و شجاعت او در مقابل بیگانگان را به وضوح درک کرده اند و از آن دست نخواهند کشید.

*اگر به قول رهبری عاشورایی در پیش باشد دیگر مانند عاشورای سال 61 هجری امام حسین و یارانش شهید نخواهند شد بلکه این بار نوبت یزید و ابن زیاد و عمر سعد است که به هلاکت برسند.این مردم اجازه نمی دهند که بار دیگر مالک از چند قدمی خیمه قدرتهای استکباری باز گردد."شریعتمداری در جای دیگری از سخنرانی های خود به نکات دیگری هم اشاره کرده که بدین شرح است:"یکی از موثرترین اقدامات احمدی نژاد در مبارزه با مفاسد اقتصادی این است که دست بسیاری از رانت خواران و غارتگران را از بیت المال قطع کرده است.

***

اما در این سخنرانی شریعتمداری نکاتی وجود دارد  که برای نگارنده قابل تامل است:

۱.شریعتمداری در سخنان خود به حرکات احمدی نژاد در کوتاه کردن دست مفاسد اقتصادی اشاره کرده بود اما آقای شریعتمدار کدام مفسد اقتصادی؟مگر همین چند روز پیش نبود که یکی از نشریات ورزشی برای اولین بار با درست کردن پرونده ای به افشاگری علیه محمد علی آبادی دست راست آقای احمدی نژاد پرداخته بود.معاونی که آقا زاده بیست و چند ساله اش با ساخت و ساز بی حساب و کتاب وابسته به سازمان تربیت بدنی اکنون صاحب سرمایه ای چندین و چند میلیاردی است.

۲.در گوشه دیگری از این سخنرانی شریعتمدار به نیزه کردن شال سبز و فریب مردم اشاره می کند اما سئوال اینجاست مگر در انتخابات دور قبل عدالت،بیت المال،آزادی و اصلا شعار پول نفت بر روی نیزه ها نرفت اما به جای اینکه آنها را به مردم برسانند فقط نوک نیزه ها را بر شکم مردم  فروکردند و حالا دیگر رمقی برای این ملت نمانده.چرا ما عادت کرده ایم به نمادها دل ببندیم اما محتویات آن نمادها را فراموش کنیم.آیا مفهومی چون عدالت در نظر شما هیچ ارزشی ندارد؟

 ۳.شریعتمدار در جای دیگری به برخورد دولت نهم با بیگانگان اشاره کرده بود اما آقای شریعتمدار دانشجویان و وبلاگ نویسان و اساتیدی که بی گناه بازنشسته شدند،آن خبرنگاری که به دلیل افشاگری علیه علی آبادی تهدید به مرگ شده بود،و جوانانی که با برخورد گشتهای ارشاد روبه رو می شدند هم جزو بیگانگان بودند.و این یعنی شجاعت؟

 ۴.آقای شریعتمدار خود را یک سردبیر متعلق به طیف اصول گرا می داند اما قیاس گروه موسوی با یزید و ابن زیاد و عمر سعد بنا به گفته رهبر نقض اخلاق انتخاباتی و تخریب رقیب محسوب نمی شود؟

***

اکنون که روزنامه ها را ورق بزنیم از این دست موارد زیاد به چشممان می آید اما در این بین یک نکته دستگیرمان می شود که قطعا برای یکایکمان در طول این سالها به یک تجربه سیاسی تبدیل شده  و آن اینست که اکنون و در زمان انتخابات فقط رقبا تخریب یکدیگر را انجام می دهند،شعار می دهند ،و هنگامی هم که انتخاب شدند حاجی حاجی مکه!زیرا یا بعد از چهار سال دیگر یا دوباره انتخاب می شوند یا دیگر برای مدتی از عرصه سیاست خارج می شوند و هیچ مرجعی هم برای اینکه انها پاسخگوی فعالیتها و اعمال دوران ریاست خود باشند وجود ندارد و این نشان می دهد که انتخابات ایران چه قبل از آمدن رییس جمهور و چه بعد از انتخابات و بدلیل عملی نشدن شعارها در مدار صفر درجه سیر می کند و این همان حکایت من و شما و ما خواهد بود.آه آه 

******* 

+ نوشته شده توسط علی مرادی در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 14:20 |

"به نام خداوند جان و خرد"

 و سرانجام نامزدان ریاست جمهوری از سوی وزارت کشور آنهم پس از تاخیری پنج روزه اعلام شدند.همان نامهای تکراری که انتطار می رفت.در اعلام نفرات باید شاهد دموکراسی می بودیم که نبودیم.

 

این روزها همه از انتخابات می گویند ، شما چطور؟

چه کسی شاخ گاو را می شکند؟

 

درست ۱۴ فروردین ۸۸ بود که ساعت ۱۲ ظهر با یک انرژی که حکایت از تازگی داشت راهی روزنامه شدم.سردبیر محترم به مانند همیشه با تاخیر نسبت به سایرین وارد روزنامه شد و در ابتدای ورود با گفتن متلکهایی به اهالی روزنامه که چرا عید را تبریک نگفتی ،چرا اس ام اس (پیامک) شما با تاخیر آمد و ...کام دوستان را شیرین کرد و بعد هم با انجام یک سخنرانی با شکوه در تحریره گفت:"اوضاع و احوال کشور با توجه به نزدیکی انتخابات در موقعیتی خاص قرار دارد و با توجه به اینکه روزنامه ما از طرف دولت کمتر حمایت می شود قطعا تا زمان انتخابات با بحران هایی روبه رو هستیم و به امید خدا پرداخت اولین حقوق دوستان روزنامه نگارم در سال جدید بنا به شرایط خاص اقتصادی روزنامه به اوایل تیرماه موکول می شود و باید تا زمان انتخابات منتظر بمانیم .لطفا در خرید و دخل و خرج زندگی روزمره جانب صرفه جویی را در نظر بگیرید.ضمنا با این شرایط هرکس می خواهد بماند هرکس هم که دوست ندارد ما را به خیر و او هم به سلامت(فعلا همینی که هست)!" قطعا بازخورد این سخنرانی در میان اهالی روزنامه چیزی جز یاس و ناامیدی و کسالت نبود.

***

این مملکت در طول سالیان مختلف افراد گوناگونی را به عنوان رییس جمهور به خود دیده اما شرایط کلی مردم اعم از رفاه عمومی مردم تغییر آنچنانی را به خود ندیده و همیشه همین موضوع باعث گردیده تا مردم پس از ۴ سال حضور یک رییس جمهور منتظر یک منجی چشم به آینده بدوزند.این بار نیز به رسم سالهای قبل چنین اتفاق میمونی در حال رخ دادن است.اما به راستی در سال ۸۸ که مزین به سال گاو هم هست کدام یک از نامزدها می خواهند با شاخ این گاو سرشاخ شوند و آنرا بشکنند؟

***

احمدی نژاد،کروبی،میرحسین موسوی و شاید افراد دیگری که یکی از آن نامهای تکراری و همیشگی هستند.به اعتقاد نویسنده وخیلی از دوستان فقط افراد عوض می شوند اما محتوا یکی است.عدالت اجتماعی،رفاه اجتماعی ،آزادی بیان و ...که رفاه و آسایش مهمترین شرط راحتی مردم است را ملت می خواهد نه چیز دیگر.پس با این تفاسیر نام مهم نیست در واقع آن عملکرد مهم هست که ما هنوز چیزی ندیده ایم اما در هر صورت ای کسی که شاخ این گاو را می شکنی لطفا خودت را زحمت نده ما فقط همین را می خواهیم:

"آسایش زندگی " حق مسلم ماست

***

ما فقط همین را می خواهیم.حق مسلممان.حقی که از سالها قبل به دنبالش بودیم اما نرسیدیم تا از شرایط بد اقتصادی یک روزنامه نگار یک دلال حرفه ای شود یک دکتر برج ساز تمام عیار شود یک مهندس راننده تاکسی شود یک فوق لیسانس به شغل آزاد و خرید و فروش گوشی بپردازد یک کارگر با هزار ناامیدی شب را به صبح برساند و هزار کوفت دیگر.

***

آری حق مسلمی که امروز و به نوشته ۴۰ چراغی ها در لبنان-سوریه-آذربایجان-افغانستان-عراق-تاجیکستان-فلسطین و با عنوان دست و دلبازی ایرانی می توان یافت.(شماره ۳۳۶-شنبه ۲۹فروردین ۸۸)

سال

سوریه

آذربایجان

تاجیکستان

افغانستان

عراق

۸۶

-

۲۰۴۸۰۲۸۶۴۴

۱۲۲۷۶۵۴۴۱۵

۱۱۴۶۶۷۹۷۷۰

-

۸۵

۸۸۰۱۸۴۰۱۹

۱۳۲۴۳۸۸۹۵۲

۱۱۱۱۱۳۵۱۷۰

۷۶۰۰۹۴۵۸۰

۱۴۳۵۳۱۲۷۳۲

۸۴ ۸۱۹۴۳۴۱۰۲ ۶۹۸۸۹۴۹۱۳ ۸۰۱۴۰۲۲۹۳ ۶۲۴۴۱۱۶۲۰ ۶۱۰۴۴۳۲۲۴

نمونه ای از دست و دلبازی ایرانی در سالهای اخیر که توسط کمیته امداد ارائه شده است.اعداد همه به تومان می باشد.

***

در ابتدای سخن مثالی از تحریره کوچکمان زدم که با هزار امید و آرزو چشم به آینده دوخته صحبت از دوستانی کردم که با شنیدن آن جملات نا امیدانه منتطر آینده هستند اما اگر شرایط برای ۴ سال خوب شود باقی را چه می شود؟سالیان دیگر چه؟چرا ما باید همیشه منتظر باشیم.نه این تحریره بلکه افراد و گروههای زیادی همینک منتظر آینده هستند.آیا این وابستگی به آینده به جاست؟قبول دارم که شاعر می گوید: "بنی آدم اعضای یکدیگرند" اما فقط ما همین را بلیدیم.پس" چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است" کجا می رود.اگر این ارقام در کشور هزینه می شد واقعا درست هزینه می شد آن سخنرانی سردبیر شاید به نحو دیگری انجام می شد.شاید الآن وضع طور دیگری می شد.پس ئوباره می گویم ما اسم نمی خواهیم ما کسی را می خواهیم که حکایتمان را بداند و دردی از ما دوا کند.

***

این حق مسلم توقع زیادی نیست.فقط در پایان این نکته را متذکر می شوم که سرشاخ شدن با این گاو عزیز کارچندان راحتی هم نیست زیرا بودند دوستانی که از یک حمایت همه جانبه بهره می بردند و جاپایشان بسیار قرص و محکم بود امابه یکباره کله پا شدند.(قابل توجه دوستان)تصویر زیر مصداق این مورد است:

 

*******

+ نوشته شده توسط علی مرادی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:48 |
"به نام خداوند جان و خرد"

 

  و هنگامی که...

فقر از ریشه کنده شد!

 آیا امکان دارد روزی از برکات این حکومت فخیمه فقر از ریشه کنده شود یا حکایت همچنان باقیست!

*******

 

+ نوشته شده توسط علی مرادی در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 1:30 |

 

برای مادر گل گندم که الهه  مهربانی بود


درست ساعت ۱۰ و ۳۰ دقیقه صبح سومین روز عید بود.میهمانها در طبقه پایین در حال صحبت کردن بودند صحبتهایی که بر عکس سال، قدیمی بود.من در کنار یکی از میهمانان که اتفاقا از دوستان زمان دانشگاه بود نشسته بودم...او می گفت:خط موبایلم را عوض کردم و اکنون شماره جدیدی گرفتم.الان تک زنگی به موبایلت می زنم تا شماره ام را دخیره کنی،راستی علی شماره فلانی را ندارم اگر ممکن هست شماره او را به من بده...باشه،موبایلم بالاست الان می آورمش پایین،چند لحظه صبر کن ...آرام آرام از پله ها بالا رفتم ،به اتاقم رسیدم وگوشی ام را برداشتم .همان تک زنگ و یک اس ام اس را بر روی صفحه گوشی ام می دیدم.شماره را دخیره کردم و اس ام اس را باز کردم.وای، وای، وای..."مادر مرد از بس که جان ندارد".
میخکوب شدم.و توانی برای پایین رفتن نداشتم.دستانم یخ زده بود و می لرزید،ضربان قلبم تند تند می زد وپاهایم بی جان بود،ای کاش هیچ وقت بالا نمی آمدم .
محمد رضا فهمیزی استاد دوست داشتنی ام همیشه می گفت اگر می خواهی راحت شوی بنویس،نوشتنی که فقط برای آرام شدن خودم از این حا ل و هوا است زیرا قطعا حال و هوای گل گندم نه درک کردنی خواهد بود و نه حتی نوشته ها توان همدردی با درد دردناک گل گندم را دارد.پر کشیدن مادری مهربان که چون دوستی دوست داشتنی همپای گندم بود برای او سخت و غیر قابل باور است حتی اگر بگوییم و باور داشته باشیم که او ماهها با بیماری مهلکی چون سرطان مبارزه می کرد.


افسوس و هزاران افسوس.

*******

+ نوشته شده توسط علی مرادی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 14:58 |
"به نام خداوند جان و خرد"

پستی برای طلوع

۱۳ اسفند روزمتولد شدن وبلاگ طلوع هست. طلوع امروز دومین سال فعالیتش را هم پشت سر گذاشت و خودش را آماده سومین سال برای نوشتن می کند.بدون شک برای نویسنده و طلوع زمان آغاز تا به امروز به سرعتی بسان برق سپری شد و آنچه که ماند خاطرات و گفتنی هایی شیرین وتلخ بود.

ما(من و طلوع) تمامی نظرات دوستان و عزیزانی راکه با محبت فراوانشان در این مدت مطالبمان را خوانده اند به کار بستیم تا در ادامه فعالیت موفق و البته بهتر عمل نماییم. باشد که در ادامه فعالیت این وبلاگ شاهد حضور شما دوستان خوبمان همراه با نظرات ارزشمندتان باشیم.

طلوع ۲ ساله از ...

*******

 

+ نوشته شده توسط علی مرادی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 20:48 |

"به نام خداوند جان و خرد"

خبرنگار ایرانی / خبرنگار کره ای

لطفا به تصویر زیر نگاهی بیاندازید تا در ادامه اصل ماجرا را بگویم:

امروز برای پوشش خبری دیدار تیم ملی ایران برابر کره جنوبی از طرف روزنامه به استادیوم آزادی رفته بودم .در هر مسابقه  خبرنگاران و روزنامه نگاران هر رسانه اعم از تصویری و نوشتاری باید در جایگاه ویژه خبرنگاران مجموعه آزادی مستقر شوند تا با توجه به تسلطی که در این قسمت از ورزشگاه موجود می باشد تمام حواشی و نکات لازم راببینند و به رسانه مورد نظر خودشان مخابره کنند.بر این اساس در جایگاه خبرنگاران همه نمایندگان اعم از داخلی و خارجی حضور داشتند تا این بازی که مهم هم بود را پوشش دهند.با توجه به اینکه یک پای مسابقه تیم کره جنوبی بود بالطبع نمایندگانی از رسانه های آن کشورهم به ایران سفر کرده بودند تا از نزدیک این بازی و اتفاقات پیرامون آن را ببینند و به رسانه های کشورشان مخابره کنند.کره ای ها که بسیار حرفه ای عمل کرده بودند و زودتر از خبرنگاران ایرانی(حدود ۳ ساعت قبل از مسابقه) در این جایگاه مستقر شده بودند یک ردیف و البته بهترین این جایگاه را به خوشان اختصاص داده بودند و در کنار یکدیگر نشسته بودند در ردیف پائینی آنها هم خبرنگاران ایرانی مستقر شده بودند و با این چیدمان به نوعی از یکدیگر متمایز شده بودیم.نکته ای که هر فرد در بدو ورود به جایگاه خبرنگاران کاملا به آن پی می برد "تجهیزات و امکاناتی بود که این ۲ دسته از خبرنگاران (ایرانی و کره ای )از آن بهره می بردند."

اصولا هر خبرنگار ایرانی که می آمد تجهیزاتش یک خودکار و چند برگ کاغذ سفید بود تا نکات را فقط یادداشت کند.نکته جالب اینکه خیلی از عزیزان هم اساسا کیفی نداشتند و کاغذها را مچاله شده  از جیبشان بیرون می آوردند و شروع به نوشتن می کردند یا نهایت نکات را در یک سالنامه یادداشت می کردند.اما در آنسو خبرنگاران کره که در میزهای بالای سر ما نشسته بودند و حدود بیست نفری هم بودند تک تکشان از یک لپ تاپ،دوربین دیجیتال و اینترنت( که به صورت بیسیم در آن منطقه فراهم امده )استفاده می کردند.این نکته در عکسها کاملا مشهود هست.کره ای ها سریعا از طریق اینترنت  تمام اخبار را به سایت روزنامه خود انتقال می دادند از طریق دوربین های دیجیتالی که همراهشان بود عکس می گرفتند و با روزنامه هایشان هم از طریق موبایل وبخصوص سیستم اینترنت در ارتباط بودند و لحظه لحظه بازی را مخابره می کردند. این موضوع برایم جالب آمد که اکثر خبرنگاران ما چقدر با تکنولوژی جدید بیگانه هستند.چرانباید یک لپ تاپ در اختیار هر خبرنگار قرار بگیرد تا انها با علم کامپیوتر بیشتر آشنا شوندُ و از مزایای ان بهره ببرند !چرا دوره های اموزش کامپیوتر و تاثیر آن در رشته  روزنامه نگاری و خبرنگاری را روزنامه ها برای روزنامه نگاران و خبرنگارهایشان فراهم نمی کنند تا ایرانی ها هم در این جنبش فعال تر شوند؟ شاید باور نکنید در اکثر روزنامه ها حتی روزنامه نگاران باتجریه حاضر در آن با این علم قهر و بیگانه هستند و این واقعیتی است که این عرصه در رشته روزنامه نگاری ما چندان نفوذ نکرده و پیشرفتی به خود ندیده است.مثلا چه عیبی دارد که من به عنوان نماینده یک رسانه از" طریق اینترنت "با فردی که در روزنامه هست در تماس باشم و لحظه به لحظه گزارش دهم شاید باور نکنیداستفاده از سیستم موبایل و عدم آنتن دهی در ورزشگاه آنهم برای رساندن یک خبر کوتاه باعث می شود کارخبررسانی با تاخیر مواجه شود و آن خبر حدود ۲ ساعت پس از پایان بازی در جایی که انتن می دهد مخابره شود و این کاهش سرعت یعنی عقب افتادن در بسیاری از کارها و البته افزایش هزینه.به نظرم اکنون باید قبول کنیم که کامپیوتر و اینترت فقط چت روم نیست و مزایای بیشماری دارد که باید آنرا در بسیاری از عرصه ها راه دهیم و اگر به این امر اعتقاد هم داشته  باشیم قطعا نتیجه بخش خواهد بود.


پی نوشت:

ـ نکته اول بدلیل اینکه خبرنگاران ایرانی اکثر از دوستان بودند عکسی تهیه نکردم که البته در صورت انجام این کار این مقایسه بمراتب روشن تر می بود.

ـ نکته دوم اینکه عده ای از دوستان شاید معتقد باشند که نکات مهمتری هم هست که در این زمینه باید بدان پرداخت اما باور کنید همین نکات ریز و به نظر ساده باعث شده که بمراتب از دیگر کشورها انهم در هرزمینه ای عقب بمانیم.

ـ نکته سوم اینکه خیلی ها معتقدند چرا همیشه بد می گوئیم و از گفتن خوبی ها خبری نیست باید قبول کنیم که پوشش نقاط ضعف در هر سیستم باعث رشد و تعالی خواهد شد.

*******

+ نوشته شده توسط علی مرادی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 22:53 |

"به نام خداوند جان و خرد"

چرا روزنامه نگار شدم!؟

در شهر پرهیاهوی تهران و در یکی از پر رفت و آمدترین نقاط این شهر و در کوچه ای که پارک دوبله و سوبله ماشینها حتی عبور و مرور عابرین را سخت می کند ساختمان پنج طبقه ای وجود دارد که نام یکی از روزنامه های صبح کشور بر بلندای آن حک شده است.در طبقه سوم این ساختمان، تحریریه ای وجود دارد که بنده حقیر در آن مشغول به کار هستم.اما از امکانات و تنوع شغلی این تحریریه وزین برایتان بگویم که به نوعی عشق روزنامه و روزنامه نگار شدن را از من گرفت:

*روزی که برای اولین بار پایم را به این روزنامه گذاشتم و با دوستان آشنا شدم همه چیز دیدم الا روزنامه نگار!بجز من و ۲ یا ۳دوست دیگر بقیه عزیزان یا تحصیلاتشان چیزی غیر از روزنامه نگاری بود یا اصلا تحصیلاتی نداشتند که وقتی چنین موضوعی را میبینید به خوتان می گوئید چرا روزنامه نگار شدم؟همانطوری هم که می شد کار روزنامه را انجام داد.در واقع عزیزانی که روزنامه نگاری خوانده اند در معادلات جایی ندارند.

*وقتی که کار روزنامه را بدون هیچگونه عقد قرارداد و مدرکی شروع کردم تازه فهمیدم که امنیت شغلی یعنی چه! نه قرارداد،نه بیمه،نه کارت شناسایی و نه هیچ مدرک دیگری!

*وقتی صحبت از محیط روزنامه می شود یک محیط سرشار از فرهنگ و نوشتن و بحث در جلوی چشمانتان ظاهر می شود اما وقتی در روزنامه می بینید که فلان عکاس روزنامه به خاطر همراه داشتن مواد مخدر در فرودگاه دستگیر می شود و فلان روزنامه نگار فقط به فکر واسطه گری و دلالی است و درواقع همه چیز می بینید و می شنوید الا فرهنگ روزنامه و روزنامه نگاری با خودتان می گویید :۴سال درس خواندم که بیایم در چنین محیطی کار کنم!؟

*وقتی چنین محیطی را می بینید به خود می گوئید باید تلاش کنم که به جای بهتر بروم اما وقتی می بینیدکه در جای بهتر با نوشتن تنها ۲۰۰ کلمه  به راحتی۱۲۰ نفر در آن بیکار شدند و نامش به تاریخ پیوسته دیگر چه انگیزه ای را برای کار کردن به شما بعنوان یک روزنامه نگار می دهد؟و به بن بست می رسید.

*با دیدن این شرایط می گوئید باید تلاش کنم صاحب یک روزنامه شوم!اما صاحب روزنامه شدن با هزینه ای بالای چندین میلیارد همراه خواهد بود تازه اگر بتوانید مجوزی دریافت کنید.

*در اینجا ادعای شما فروکش می کند و می گوئید فعلا با همین نان بخور و نمیر بساز تا بعد خدابزرگ است اما همین نان بخور و نمیر که چه عرض کنم نان گدایی هنوز با گذشت چندین ماه(نزدیک ۴ ماه) به ما نرسیده است و مسئولین محترم روزنامه هر روز وعده فردا را برای دادن حقوق می دهند اما این امروز و فرداها به گذشت چندین ماه تبدیل می شود و می بینید که هیچ خبری نیست!

* به خود می گوئید تازه اول کاری فعلا کار را انجام بده،شهرت و اسم و رسمی کسب کن حتما فرجی میشود اما هر روز و تحت سخترین شرایط اسمت در آن روزنامه چاپ می شود اما میبینی که بی فایده است.می دانی چرا؟ چون تیراز اگر مثلا ۱۰۰۰ بوده به عددی برابر ۳۰۰ رسیده است.درضمن به خاطر شرایط و نوع  روابط کسی این روزنامه را نمی خرد و به خود می گوئید کدام شهرت؟

*اما بازهم امیدهای شما زنده هست می گوئید" کاچی بهتر از هیچی!"فعلا کار کن تا اگر کار بهتری برایت درست شد به سراغ آن بروی.اما وقتی که محیط کاری را به دلایل زیر می بینید دیگر انگیزه ای برای ادامه دادن نمی ماند:

*میزهای رنگ و رو رفته و صندلی های سبز رنگی که فکر می کنم مربوط به شروع به کار این روزنامه (شاید بیست سال پیش ) بوده است صحنه نه چندان مناسبی را در محیط تحریریه رقم زده است که نه نشاطی برایتان می ماند و نه حال و حوصله ای.

*در تحریریه حدود ۵ خط تلفن وجود دارد که از طریق یک تلفنچی تماسها برقرار میشوند.اما این تلفنچی ۵در میان تلفنها را پاسخ میدهد و ارتباط برقرار میکند و بعضی روزها هم اصلا تشریف ندارند که در کل این دستگاههای تلفن حالتی نمادین به خود پیدا می کند زیرا در خود تحریریه صفر این تلفنها بسته هست و شما نمی توانید ارتباطی برقرار کنید و درنتیجه مجبوریم همانند آفریقایی های گرسنه پشت درب اتاق سردبیر که صفر تلفنش آزاد است صف بکشیم و یکی یکی به اتاق او برویم و اگر شد مصاحبه و یا خبری را دریافت کنیم.البته اگر تلفن های متعدد آقای سردبیر اجازه دهد!

*در این تحریریه حدود ۱۷ الی ۱۸ نفر مشغول به کار هستند(به صورت ثابت) که ۲ عدد کامپیوتر از رده خارج با اینترنتی برابر با سرعت صفر کیلومتر به دوستان خدمات ارائه می دهد.نکته جالب اینکه وقتی در صورت فراغت یکی از دوستان پای آنها می نشیند صفحه بند با غرغرهای مکررش و با داد اینکه کار شخصی انجام نده همه را بلند می کند.

 

*در این تحریریه روزنامه ای منتشر می شود که بوی کاغذش بویی معادل طلای سیاه هست.وقتی که در اولین شماره این روزنامه اسمم به چاپ رسید و یکی از آن را برای خانواده ام بردم و همه با فریاد اینکه این روزنامه چه بوی بدی می دهد من را از خوشان راندند!دیگر خجالت می کشید که یک شماره از آنرا حتی در جهت پز دادن به دوستانتان بدهید!به دلیل بی پولی نامرغوب ترین نوع کاغذ را به این روزنامه می دهند.

*در این تحریریه تلویزیونی وجود  دارد که تا چیزی حدود یک ماه اصلا آنتن نداشت و تصاویر دریافتی را با قوه تخیلمان تطبیق می کردیم و ماجرا و تصاویر ارسالی را می فهمیدیم.

*دیگر امکانات مثل نبود کاغذ برای پرینت گرفتن و...بماند اما اگر سابقه این روزنامه و نام افرادی را که در گذشته در آن کار می کردند را بدانید با خود می گوئید این روزنامه و چنین شرایطی اصلا بعید است!اما نه تنها در این تحریره بلکه هزاران تحریریه دیگر که حداقل ۲ مورد انها یکی در روبه روی تحریریه ما و دیگری در طبقه زیر تحریریه ما قرار دارد چنین اوضاعی حاکم هست که بعد با خود فکر می کنید چرا روزنامه نگار شدم؟چرا در مملکتی که اوضاع کار روزنامه نگارانش اینگونه هست دانشجوی روزنامه نگاری پرورش می دهند.چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟اگر فکر می کنید که سرنجام این تخصص در جایی به کارتان خواهد آمد باید بگویم که سخت در اشتباهیم چون متاسفانه در این مملکت تخصص معنایی ندارد.اما در هر صورت منتظر راهنمائی شما دوستان هستم.

*******

+ نوشته شده توسط علی مرادی در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت 17:43 |

"به نام خداوند جان و خرد"

Dاین داستان واقعی است:

 گلدکوئیست به سبک حاج کاظم

چند روزی بود که یکی از دوستانم در رابطه با انجام یک پروژه مطبوعاتی گفتگوهایی را با من انجام می داد و از من درخواست می کرد  تا برای کمک به یک نشریه  با آنها همکاری کنم.بدلیل مشغله فراوان و شرایط کاری فرصت چنین کاری حاصل نشد تا سرانجام امروز حدود ساعت ۱۰ صبح با او قراری را گذاشتم تا به دفتر این نشریه که به گفته این دوست (!) هنوز شروع به نشر هم نکرده  برویم وصحبتهای مقدماتی  را انجام دهیم.

به دفتر مورد نظر رسیدیم،ظاهر ساختمان که قدیمی و فرسوده هم بود چندان به دفتریک نشریه نمی خورد ،واحد مورد نظر طبقه زیرزمین یک ساختمان سه طبقه بود ُدرب ورودی باز بود،به زیر زمین رسیدیم،زنگ زدیم ، و منتظر ماندیم با چند دقیقه تاخیر آقایی که محاسن و قیافه اش  توجه من را جلب کرد درب را باز کرد،به دلیل اینکه ساختمان موکت و فرش بود در ابتدای درب مجبور بودیم کفشها را بیرون بیاوریم ،وارد اتاق شدیم و دوستان ما را به اتاقی که در آن ۶ عدد مبل و یک میز که روی آن یک پارچ و لیوان آب قرار داشت  راهنمایی کردند و خواهش کردند که بنشینم،سپس دوستان عزیز برای دقایقی من را در اتقاق تنها گذاشتند و با بستن درب در بیرون گفتگوهای پنهانی را که قرار بود فعلا من از آنها چیزی متوجه نشوم را انجام می دادند،واقعا تعجب کرده بودم و و این سئوال که جریان از چه قرار است ذهنم را آزار می داد.سقف اتاق کوتاه بود و چراغ پرنوری که در آن روشن بود چشمم را اذیت می کرد.

 بعد از چند دقیقه دوست من به همراه فرد دیگری که او را تازه دیدم وارد اتاق شد و از من خواهش کرد تا محل نشستننم را عوض کنم و در مبلی کنار آنها بنشینم،در همین حین نفر دیگری که او را هم هنگام ورود ندیده بودم و نمی دانم او از کجا آمده بود  وارد اتاق شد و بعد از یک سلام علیک کوتاه روبه روی من نشست.اتفاقاتی که تا کنون شاهد آن بودم مخفیانه و کلا به حالت مافیایی بود!

محاسن و سر تراشیده او قیافه جالبی را برایش رقم زده بود،بعد از گفتگویی کوتاه با این سئوال که علی آقا امروز برای انجام چه کاری به اینجا امدی صحبت با من را آغاز کرد..من هم در پاسخ گفتم که برای انجام یک پروژه مطبوعاتی که درواقع یک هفته نامه هست به اینجا آمده ام..اما او در پاسخ گفت:همه ما اولین روز به بهانه یک کار به اینجا امدیم اما درواقع آن کارکه مورد انتظارمان بود در میان نبود،با گفتن این جمله جا خوردم،سپس او سئوال دیگری از من پرسید که از شرکت گلدکوئیست چه میدانی؟؟

تازه فهمیدم که جریان از چه قرار است.حدسم درست بود،آنها افرادی بودند که در شرکتهای نت وورک یا همان گلد کوئیست فعالیت می کردند و با این شیوه قصد داشتند تا من را هم به زیر گروه خود بیاورند.صحبتها شروع شد کاتالوگ های مختلف ارائه می شد و نحوه کار را با جدیت برایم توضیح میدادند،من که کمی جا خورده بودم و انتظار قرار گرفتن در چنین موقعیتی را نداشتم توجه چندانی نمی کردم و تنها به احترام دوستم که از او بسیار عصبانی هم بودم نشسته بودم و ناخودآگاه گوش می دادم اما حواسم جای دیگری بود.او می گفت: با ۴ میلیون پولی که پرداخت می کنی در ماه نزدیک به ۵میلیون و در آینده نیز نزدیک به ۶۰ میلیون درامد خواهی داشت.!می گفت:ما به فکر جوانانی مثل شما هستیم که آینده قوی با پشتوانه مالی قوی داشته باشند،ما دوست داریم زندگیت را تغییر دهی و پولدار شوی!!!او می گفت: تو نوک بینی ات را نبین و آینده ات را هم ببین.

او دائم صحبت می کرد دقیقا این صحنه ها برایم مانند فیلمهایی شده بود که با گفتن حرفهای قشنگ دوست داشتند یکجور من را هم وارد ماجرا کنند.آنها می گفتند ما مثل گلد کوئیست نیستیم.گلدکوئیست با آوردن زنان و دختران و مصرف الکل و مواد مخدر در جلساتش همه را به حاشیه کشاند،آمار طلاق را بالا برد اما شرکت ما زن و دختری وجود ندارد و کار ما مردانه هست!جالب اینکه در اول اسم تمامی سرشاخه ها یک کلمه حاجی قرار داشت"حاج سعید،حاج کاظم،حاج محسن و... آنها با توجیهاتی که می آوردن کار را به صورت قانونی جلوه می دادند و هم اش بر ای نکته تاکید می کردند که ما به فکر آینده و پولدار شدن تو هستیم..و البته تاکید می کردند که از این جلسه در جای دیگری صحبت نکنم !دین را وارد بازی کرده بودند تا جریان را به نحوی دیگر معرفی کنند.

آنها می گفتن هر کاری که گلد کوئیست کرده و باعث شکستش شده ما آنرا انجام نمی دهیم و درواقع برای دولت هیچ گونه ضرر و زیانی نداریم.سپس از من خواهش کردند به شعبه دیگری از این شرکت برویم تا با این سیستم بیشتر آشنا شوم،در یکی از مناطق غرب تهران آنهاو به دفتری که در طبقه سوم قرار داشت رفتیم،دقیقا به مانند دفتر قبلی موکت و فرش بودو درتمامی اتاقها بسته بود،و صدای زمزمه و صحبت کردن به گوش می رسیدُ تازه فهمیدم در هر اتاق گروههایی قرار دارند که در حال اضافه کردن یک نفر به زیر مجموعه شان هستند.ما هم به اتاقی رفتیم و فردی آمد و از مزایا گفت،او می گفت: من در هفته ۳میلیون تومان درامد دارم،بهترین ماشین را سوار هستم،می گفت به فکر خانواده ات باش به فکر پدر و مادرت که آنها را با پول خودت به مسافرت بفرستی،می گفت ما به مانند دین اسلام فراگیر هستیم.می گفت یا علی را به ما بگو و به ما بپیوند.

تازه فهمیدم که در همین تهران که اجازه دهید بگویم این خراب شده هزاران دفتر به مانند این دفتر وجود دارد،هزاران جوان به جای استفاده از نیروی فکر و کمک به ساختن این مملکت در این فکر هستند که یک شبه ره صد ساله بروند،در این شهر چه می گذرد؟

در دفتر دومی که رفتم جوانانانی را دیدم که خلاف از چهره شان می بارید اما صحبت از صداقت می کردند،صحبت از ایثار می کردند،صحبت از آینده و فکر پدر مادر بودن می کردند،تیپهایشان سرجمع ۱۰۰۰ تومان نمی ارزید که صحبت از میلیارد می کردند.آنها به من می گفتند اگر بتوانی از این سیستم یک ایراد بگیری به تو  یک زانتیا جایزه خواهیم داد.!در این مملکت چه می گذرد؟این اقتصاد ویران چه ها که نمی کند؟

دوست ما که از او بشدت عصبانی بودم ۱۱ سال تجربه مطبوعاتی دارد این برای یک روزنامه نگار فوق العاده است اما تفکر پولدار شدن او را از روزنامه و روزنامه نگار ماندن دور کرده و به گفته خودش تا سال آینده با چنین وقتی که صرف این کار می کند در خیابان فرشته یک خانه حدود ۲۰۰متر خریداری خواهد کرد!چیزی که روزنامه نگار شدن برایش بدست نیاورده است!روز غریب و عجیبی برایم بود.حال نتیجه با شما...آیا چنین چیزی امکان دارد؟

 

*******

+ نوشته شده توسط علی مرادی در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 22:52 |

"به نام خداوند جان و خرد"

خاتمی بیاید یا نیاید

آیا خاتمی هم "افشین"است؟ 

 عکاس:علیرضا صمدی

همواره میان فوتبال و سیاست رابطه نزدیکی برقرار بوده است و بالطبع آن اهالی سیاست و اهالی فوتبال در نوع برخوردها و عملکردهایشان می توانند با الگوبرداری و مشابه سازی از یکدیگر تا حدودی راههای موفقیتی را که از یکدیگر میبینند نشانه بروند و الگو سازی کنند و با دیدن شکستها  هم می توانند درس عبرت از یکدیگر بیاموزند..

چند سال پیش محمد قوچانی بنوعی برای اولین بار بود که شخصیت "علی دائی "بعنوان یک چهره مطرح ورزشی را با "اکبر هاشمی رفسنجانی" مقایسه کرد و نتایج مورد انتظار را از آن یادداشت گرفت .اکنون با نزدیک شدن به زمان انتخابات و زمزمه های شنیدن اینکه سید محمد خاتمی بیاید یا نیاید باید مقایسه ای را میان او و افشین قطبی انجام داد که می توان بیشتر به رابطه فوتبال و سیاست پی برد .

شباهتها:

۱) سید محمد خاتمی و سید افشین قطبی شباهت های فراوانی با یکدیگر دارند.خاتمی گفتارهای تازه ای چون جامعه مدنی،مردم سالاری دینی،اصلاحات و...را در میان مردم و اهالی سیاست باب کرد و افشین قطبی هم گفتار جدیدی را در فضای فوتبال ایران رواج داد.(فوتبال بین المللی،سازماندهی فوتبال،اصلاحات فوتبال).

۲) سید محمد خاتمی زمانی که به عرصه انتخابات آمد ۲۰ میلیون مردمی را که ناامید به اصلاح و اصلاحات بودند را به پای صندوقهای رای کشاند .افشین قطبی هم هنگام حضورش در ایران تماشاگران دلزده و شکست خورده را که ۱۰۰ها هزار نفر بودند حتی در زمستان سرد به ورزشگاهها کشاند که در نوع خود بی نظیر بود..

۳) سید محمد خاتمی تواضع و نحوه رفتار با دشمنان و مخالفانش پسندیده و همراه با آرامش بود و سعی می کرد با آنها به بهترین شکل ممکن رفتار نماید گویی بمانند یک دوست.افشین قطبی نیز در عین آرامش و با خونسردی حتی در لحظات شکست با مخالفانش برخورد می کردد و پاسخی نمی داد که مبادا کسی از او دلگیر شود و درواقع ادبیات این دو شخصیت ادبیات جدیدی در زمینه فعالیتشان بود.

۴) خاتمی اسطوره جوانان دهه ۷۰ ایران شد و قطبی هم اسطوره هواداران پرسپولیس دهه ۸۰ ایران.

۵) خاتمی و قطبی هر دو و هرکدام در مسیر حرکتشان مردمی و دوست داشتنی بودند.

۶) اما ذکر این شباهت ها تا آنجا صورت می گیرد که افشین قطبی با این توانائی اش توانست تیمش را قهرمان ایران کند و بعد هم سرود رفتن داد اما او به یکباره بازگشت ولی اینبار خبری از موفقیت گذشته نبود و وضع نابسامان فوتبال او را در کمنتر از چند ماه مجبور به استعفا کرد.خاتمی رفت و اکنون زمزمه آمدن می کند اما آیا بازگشت او می تواند موفقیت آمیز باشد؟خاتمی باید بداند همان بلایی که هیئت مدیره پرسپولیس بسر قطبی درآوردند هیئت حاکمه ایران بر سر او خواهند آورد!

تفاوت:

قطبی" افشین" بود!

در ادبیات افشین بمعنای" بخشنده" است.قطبی بمانند اسمش بخشنده بود.او از آنجا که یک ایرانی توسعه یافته بود هنگامی که به یک اسطوره و امپراطور تبدیل شد،هنگامی که ۱۰۰ هزار نفر برایش هورا می کشیدند و دست می زدند اما هنگامی که دید دیگر نمی تواند ادامه دهد با بخشندگی تمام لقای حقوق و مزایا و اسم و رسم و اسطوره بودن فوتبال ایرانی را به عطایش بخشید و استعفا داد .او دیگر راه را ادامه نداد تا در آخر بگوید شرمنده.........،نتوانستم............،نگذاشتند.............نشد.............و درواقع به فوتبال گفت: بایست، می خواهم پیاده شوم.اما آیا خاتمی هم" افشین "است؟ آیا او این را ثابت کرده است؟

 

+در عکس بالا، تصویر سید محمد خاتمی را از مجله شهروند امروز که گل سرسبدی در مطبوعات بود و توسط باغبانان وزارت فرهنگ چیده شد انتخاب کردم.

*******

+ نوشته شده توسط علی مرادی در چهارشنبه ششم آذر 1387 و ساعت 21:34 |

"به نام خداوند جان و خرد"



چند وقت بود که سوژه مناسبی برای وبلاگ به ذهنم نمی آمد اما امروز تصمیم گرفتم که این پست وبلاگم را به آخرین مطالبم که امروز در "روزنامه ابرار ورزشی " به چاپ رسیده بود و تحلیلی از مدیریت باشگاه پرسپولیس هست اختصاص بدهم.
"توضیح :با کلیک بر روی هر یک از تیترها می توانید انها را در سایت روزنامه ابرار ورزشی مطالعه بفرمائید."

۱.در اتاق فکر پرسپولیس چه می گذرد؟

۲.سریال شکست آقای مدیر عامل

***

از آنجایی که این پست کاملا ورزشی شد و چون در سرمقاله وبلاگ گفته بودم مطالب وبلاگ طلوع در حوزه سیاست و اجتماع می باشد دیگر پست دیگری را به ورزش اختصاص نمی دهم و در همین پست مطالب را خاتمه خواهم داد.و اما...

*)مطلبی که در زیر با عنوان "حرف های ضد و نقیض در باشگاه پرسپولیس" مطالعه می کنید توسط من در روز دوشنبه در روزنامه ابرار ورزشی به چاپ رسید.همین سوژه در برنامه ۹۰ و با اجرای عادل فردوسی پور نیز به طریق تصویری پخش و در اختیار بینندگان گرامی قرار گرفت.

۳)حرفهای ضد و نقیض در باشگاه پرسپولیس

+نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۷،توسط علی مرادی

*******

+ نوشته شده توسط علی مرادی در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 12:15 |
"به نام خداوند جان و خرد"
 


بر اساس اصول سازمان و مدیریت هر شرکت،اداره و سازمانی در هر اندازه ای برای تقسیم نقشها و نشان دادن جایگاه افراد چارتی را طراحی می کند تا بر اساس آن چارت اداری تمام کارکنان با دانستن جایگاه و وظایف خود به کار کردن مشغول شوند."این چارت برای هماهنگی میان کارکنان و منظم حرکت کردن سازمان تعریف می شود."
اگر روزی در ایران مشغول به کار کردن در سازمانی شدید چارت آن سازمان را به راحتی می توانید طراحی کنید.چارتی که در زیر مشاهده می نمائید کاملا واقعی بوده...لطفا مشاهده کنید تا مطالب بعدی را بگویم!



بر اساس این چارت بخوبی می توانید مشاهده کنید که این روابط هستند که افراد یک سازمان را تشکیل می دهند و تخصص و خیلی معیارهای دیگر بی حاصل هستند.
براساس تصویر بالا نقشهای گوناگون در گرو افرادی بوده که به نوعی با همدیگر رابطه دارند.در این سازمان که دهها نفردیگر نیز مشغول به کارهستند هسته اولیه اش را همین افراد تشکیل میدهند ودیگر کارکنان در این چارت از اهمیت زیادی برخوردارنیستند.
و سرانجام همین نقشها که به صورت یک هرم تا انتها شکل می گیرند تصویری را به وجود می آورد که مصداقش می تواند تصویر زیر باشد:
 
*******
+ نوشته شده توسط علی مرادی در پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت 12:28 |
"به نام خداوند جان و خرد"

دیروز حوالی ظهر و در اطراف خیابان صادقیه تبیلیغی را دیدم که برایم جالب آمد.

۱)این تبلیغ از جهتی بحران کار در ایران را به همه ثابت می کند که نیروی متخصص ما به جای پرداختن به حرفه اصلی و فقط از روی احتیاج و نیازهای مادی باید به یک کار سطحی و غیر تخصصی بپردازد.

۲)دانشجوی دختربا روابط عمومی بالا!جهت پاسخگویی به تلفن! ظاهری آراسته!

********

+ نوشته شده توسط علی مرادی در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 9:49 |
"به نام خداوند جان و خرد"

 ماه مدرسه بدون بازی های راه مدرسه

دیروز اولین روز بازگشائی مدارس برای شروع سال تحصیلی جدید بود.حدود ساعت ۸:۳۰ صبح از نزدیکی مدرسه ای عبور می کردم کهُ مسئولین مدرسه در حال تقسیم بندی کلاسهای  دانش اموزان بودند.ناخودآگاه آن صدا ها و هیاهو من را به یاد اولین روز مدرسه رفتن خودم انداخت که شاید هیجان و شور بسیاری داشتم و البته شاید  آرزو می کردم که می شود روزی بیاید که من هم مثل آدم بزرگها دیگر مدرسه نروم؟!.شاید حدود ۱۷ سال از آن موقع می گذرد و  آلان خیلی دوست دارم که می شد زمان برگردد  و دوباره ان روزها را تجربه کرد.

اما  گذشت زمان باعث عوض شدن سبک و سیاق مدارس نسبت به سالیان گذشته شده است.شاید اگر دانش آموزان مدارس در زمان های مختلف را مقایسه کنیم به تفاوتهای آشکار و در بعضی موارد خنده داری  هم برسیم.الان بوی ماه مدرسه دقیقا بدون بازیهای راه مدرسه هست.مسافتهای طولانی و وجود سرویسهای گوناگون دیگر اجازه انجام چنین کاری را نمی دهد.الان کوزه های گلی آبخوری در زمان دور که در اکابر استفاده می شده و الان در عکسهای قدیمی و فیلمهای تاریخی می بینیم جایش را به لیوانهای شیشه ای شیک داده است.دفترهای سیمی زیبا و مداد رنگی های زیبای خارجی جایگزین کاغذهای ساده در زمانهای گذشته شده اند.حتی نحوه پوشش و رفت و آمد دانش آموزان تا نحوه نشستن آنها در کلاسهای درس و نوع برخورد معلمین با دانش اموزان و نحوه تدریس و حتی ترکیب ساختمانهای مدارس و از همه مهمتر والدین و نگاه انان به درس و مدرسه نیز عوض شده است.واین مرور زمان تغیرات جالبی را به وجود آورده است. دو عکس زیر را ببینید:

سال 1314

مدرسه دخترانه در تبریز-سال ۱۳۱۴

 

اما سئوال من این است که در گذشته نه خبری از علم روانشناسی بوده  نه وسایل رنگی و لوکس - نه مدارس غیر انتفاعی بوده  و از همه مهمتر خانواده هایی که مقید درس فرزندانشان باشد نیز کمتر بوده اما چطور با آن شرایط چهره های معروف و البته موثری به وجود آمدند که شاید کمتر دانش اموزی الان بتواند به آن درجه برسد؟

منتظرتان هستم.

*******

+ نوشته شده توسط علی مرادی در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 10:28 |

"به نام خداوند جان و خرد"

سئوال :حتما در میان اقوام و آشنایان خود و یا حتی در زندگی روزمره اتفاقاتی برایتان پیش آمده که بعد از آن گفته اید "قسمت ما هم این بود."اما براستی خود شما در رخ دادن آن حادثه چه میزان نقش داشتید؟

در چند سال اخیر صدا و سیما به حق نقش موثری در بالا بردن فرهنگ رانندگی کشور برای کاهش تصادفات داشته است اما متاسفانه با وجود اینهمه هشدار نسبت به حوادث رانندگی، در سطح شهر شاهد بی توجهی عده ای از شهروندان گرامی نسبت به این قوانین هستیم که همین موضوع باعث به خطر انداختن جان خود و دیگر شهروندان نیز می شود.

امروز صبح که برای انجام کاری به جایی می رفتم در اتوبان تقریبا خلوت که اتومبیلها با سرعت بسیار بالا در حرکت بودند وانت سواری را دیدم که علاوه بر حمل بار بسیار زیاد در قسمت عقب خود شش سرنشین دیگر نیز با خود به همراه داشت که نفرات آخر به سختی کنترل خود را برای ایستادن حفظ می کردند.

یک ترمز کوچک = به وقوع پیوستن فاجعه ای دلخراش

حال با این همه گوشزد نسبت به رعایت قوانین رانندگی بروزحادثه برای این عزیزان تقدیر و سرنوشتشان بوده یا بی توجهیشان؟؟؟

*******

+ نوشته شده توسط علی مرادی در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 14:54 |
"به نام خداوند جان و خرد"

امام جمعه مهریز:زنان مانتو پوش الاغ های پالان دار هستند.

علی برهان،امام جمعه شهرستان مهریز،در جمع عده ای از مسئولان این شهر که به منظور افتتاح موسسه فرهنگی قرآنی ثقلین،شعبه مهریز گرد هم آمده بودند گفت:مردم مهریز تحمل وجود یک خانم مانتویی را در شهرشان ندارند!!! و دانشگاهی که بخواهد خانم مانتویی را راه بدهد نداریم،هم اکنون وضع ظاهری که بعضی از خانم ها و دختران می چرخند از بی حجاب بدتر است.همچنین وی افزود:انسان،آدم بی حجاب را مانند الاغ لخت و بی پالان یک بار ببیند چشمانس سیر می شود و دیگر وسوسه نمی شود و شما الاغ بی پالان ندیده اید که حتما دیده اید،در زمان شاه شما زنان بی حجاب زیاد بودند ولی جلب توجه نمی کردند اما هم اکنون زنان بدحجاب که مانند الاغهای پالان دار هستند در جامعه فراوانند و خود نمایی می کنند.

منبع:سایت عصر ایران

نظرات نویسنده:
۱-همواره کسی که بعنوان واعظ یک جمع سخنوری می کند باید مطالب و گفتارش در نهایت ادب بوده .آیا بعقیده شما برای امام جمعه یک جمع که به قول خودشان در محفل قرانی سخنرانی میکند استفاده از چنین واژگانی""الاغ پالان دار" درست است؟


۲-قیاس بانوان و زنان(مادران مانتو پوش) جامعه که به گفته خود این علما بهشت زیر پایشان است با الاغ پالان دار شایسته است؟


۳-بر اساس اصول انسان شناسی هر انسانی که از یک موضوع(میل -حس و...)  منع شود نسبت به آن حریص تر می گردد.در زمان شاه نیز دغدغه مردم حجاب و چادر و مانتو نبود و مردم خودشان رعایت می کردند و مثل الان نسبت به چنین موضوعات پیش پا افتاده ای حریص نبودند.


۴-موافق بی بندو باری نیستم اما براستی ملاک با حجاب بودن چیست؟آیا پشت پرده همین حجاب فسادی صورت نمی گیرد؟

*******

+ نوشته شده توسط علی مرادی در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 19:33 |

"به نام خداوند جان و خرد"

دل خوش سیری چند؟

دیروز جمعیت چند میلیاردی جهان شاهد برگزاری مراسمی با شکوه از رقابتهای ورزشی المپیک پکن بود.افتتاحیه ای که چین و مردمش توانستند سنت و فرهنگ و رسوم خود را در غالب افتتاحیه یک مراسم ورزشی و با هزینه ای زیاد به سایر نقاط جهان بشناسانند.

مراسمی که همه ورزشکاران زن و مرد با لباسهایی آمیخته از فرهنگشان پای به میدان گذاشته بودند تا خود را حتی برای چند لحظه به سایر دنیا نشان دهند.مراسمی که با دیدن آن هر بیننده ای لذت می برد و بیننده هم مانند من با دیدن مردم شاد و بدون دغدغه در آن سوی مرزها حسرت.حسرت نداشتنی که در آن لحظه برایم تداعی می شد.

حسرت فرهنگ:


-حسرت اینکه چرا من و کشور من با جمعیتی بالای  ۷۰میلیون و  ۲۵۰۰  سال تمدن نباید چنین مراسمی را برگزار کنیم.و فرهنگ غنی گذشته را از طریق چنین مراسمی بشناسانیم.

-حسرت اینکه چرا  به دلیل افکار پوسیده  دریکی از معتبرترین آموزشگاههای زبان کشور که حتی مجوز مختلط بودن برای دایر کردن کلاسهایش را دارد نیروی انتظامی اجازه چنین کاری را نمی دهد وبه راحتی هرچه تمام تر تعطیلش می کند.آیا این فرهنگ ۲۵۰۰ ساله ماست که باید از آن دفاع کنیم؟

 

حسرت آرامش و امنیت و بهداشت: 

-حسرت اینکه که مردم کشور در اثر  فشار عصبی ناشی از زندگی روزمره  حتی در سن  ۲۹سالگی از شدت ناراحتی قلبی باید گوشه خیابان   بیافتند و برای  رسیدن  یک آمبولانس فراتر از حد استاندارد صبر کند و آخر نیز از شدت درد خودش به بیمارستان برود.(و آنسوی مرزها مردم چه لذتی از زندگیشان می برند).

حسرت ورزش:

-حسرت از اینکه در کشور ما بازیکن فوتبال به جرم ریش مدلدار نمی تواند بازی کندووتنها راه رهایی اصلاح صورت به طور کامل یا داشتن ریش تمام است.(آیا فرهنگ ما این است؟)

-حسرت از اینکه تنها افتخار ورزشی ما برگزاری مراسم فوتبال غرب آسیا با حضور فلسطین و عمان و ...است.

حسرت آموزش و مشاهیر و بزرگان:

-حسرت از اینکه تمامی مشاهیر ما هویت ایرانیشان را در اثر بی توجهی از دست دادند و به ترکیه و ارمنستان و قزاقزستان و اسرائیل رسیده اند.(چه هزینه ای برای شناخت آنها کرده ایم؟)

حسرت باید و نباید اجباری:

 -حسرت از اینکه مردم ما تمامی نظریات وابسته به سانسور را بصورت عملی و به راحتی آب خوردن فرا گرفتند.

و هزاران حسرت دیگر.

به گمانم نه تنها بودجه فرهنگ بلکه تمام بودجه های مااز اقتصاد و ورزش وبهداشت و آموزش وتلویزیون ..........بگیرید صرف بودجه ای دیگر شده که خدا داند و بس....و حالا شما بگویید با این همه حسرت دل خوش سیری چند؟

*******

+ نوشته شده توسط علی مرادی در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 18:53 |

"به نام خداوند جان و خرد"

کاچی بهتر از هیچی!

نگاه اول:
عده ای از شهروندان محترم تصور می کنند که بعضی از وسایل و امکانات شهری، وسایلی هستند که برای دیگر شهروندان درنظر گرفته شده و خودشان هیچ گاه احتیاجی بدانها ندارند و نسبت به آنها با بی مهری رفتار می کنند اما دقیقا همان وسایل در بعضی اوقات برای خود افرادچنان قابل استفاده هستند که خرابی آنها باعث ناراحتی استفاده کننده می شوند.متاسفانه با وجود اینکه چند سالی است  سیستم الکترونیکی بانکی(خودپرداز) در کشور ما برپا شده اما هنوز سیستم ارائه سرویس به مشتریان در حد عالی نمی باشد و در بیشتر مواقع با ایراداتی رو به روست اما از قدیم گفته اند: کاچی بهتر از هیچی!
امروز حوالی ساعت ۱ بعد از ظهر در بلوار میرداماد برای گرفتن پول به چندین عابر بانک مراجعه کردم که متاسفانه همه آنها با خرابی سرویس روبه رو بودند و یک مورد هم که سالم بود با مشکل دیگری روبه رو شده بود و غیر قابل استفاده گردیده بود ....لطفا به تصویر زیر نگاهی بیاندازید:


درسطح شهرتان حتما به افرادی بر خورده ایدکه نسبت به وسایل شهری که برای راحتی عموم در نظر گرفته شده است با بی مهری رفتار می کنند(از همان سطل زباله بگیرید تا تلفنها و عابر بانکها و ...)
چند وقت پیش یکی از دوستان نزدیکم که پزشک است و در بیمارستان مشغول به کار است از نوجوانی صحبت می کرد که بر اثر دستکاری زیاد همین عابر بانکها دچار برق گرفتگی شدید شده بود که پس از ساعتها تلاش پزشگان مجددا به زندگی برگشته بود.
ای کاش بدانیم که ما هم جزئی از شهروندان هستیم و روزی هم می رسد که این وسایل گره گشای کار خودمان است.


البته این قضیه را از یک زاویه دیگر(نگاه دوم) بررسی نمائیم:
"هرجا سخن از اعتماد است نام بانک ملی ایران می درخشد". اعتماد مشتری باید از همه زوایا کسب شود.به تصویر بالا خوب نگاه کنید.در صورت سالم بودن مانیتور پاک شدن شماره ها و علامتهای دکمه ها-کثیفی خود دستگاه و پارگی مارکها و تصاویر چسبانده شده بر روی دستگاه صحنه دلچسبی را برای استفاده کننده ایجاد نمی کند.این موارد هم یک شبه به وجود نیامده و بر اثر مرور زمان ایجاد گردیده است.بانکها هم بعقیده من وظیفه دارند با دقت بیشتری به این موارد رسیدگی کنند.

*******

+ نوشته شده توسط علی مرادی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 18:34 |