"به نام خداوند جان و خرد"

Dاین داستان واقعی است:
گلدکوئیست به سبک حاج کاظم
چند روزی بود که یکی از دوستانم در رابطه با انجام یک پروژه مطبوعاتی گفتگوهایی را با من انجام می داد و از من درخواست می کرد تا برای کمک به یک نشریه با آنها همکاری کنم.بدلیل مشغله فراوان و شرایط کاری فرصت چنین کاری حاصل نشد تا سرانجام امروز حدود ساعت ۱۰ صبح با او قراری را گذاشتم تا به دفتر این نشریه که به گفته این دوست (!) هنوز شروع به نشر هم نکرده برویم وصحبتهای مقدماتی را انجام دهیم.
به دفتر مورد نظر رسیدیم،ظاهر ساختمان که قدیمی و فرسوده هم بود چندان به دفتریک نشریه نمی خورد ،واحد مورد نظر طبقه زیرزمین یک ساختمان سه طبقه بود ُدرب ورودی باز بود،به زیر زمین رسیدیم،زنگ زدیم ، و منتظر ماندیم با چند دقیقه تاخیر آقایی که محاسن و قیافه اش توجه من را جلب کرد درب را باز کرد،به دلیل اینکه ساختمان موکت و فرش بود در ابتدای درب مجبور بودیم کفشها را بیرون بیاوریم ،وارد اتاق شدیم و دوستان ما را به اتاقی که در آن ۶ عدد مبل و یک میز که روی آن یک پارچ و لیوان آب قرار داشت راهنمایی کردند و خواهش کردند که بنشینم،سپس دوستان عزیز برای دقایقی من را در اتقاق تنها گذاشتند و با بستن درب در بیرون گفتگوهای پنهانی را که قرار بود فعلا من از آنها چیزی متوجه نشوم را انجام می دادند،واقعا تعجب کرده بودم و و این سئوال که جریان از چه قرار است ذهنم را آزار می داد.سقف اتاق کوتاه بود و چراغ پرنوری که در آن روشن بود چشمم را اذیت می کرد.
بعد از چند دقیقه دوست من به همراه فرد دیگری که او را تازه دیدم وارد اتاق شد و از من خواهش کرد تا محل نشستننم را عوض کنم و در مبلی کنار آنها بنشینم،در همین حین نفر دیگری که او را هم هنگام ورود ندیده بودم و نمی دانم او از کجا آمده بود وارد اتاق شد و بعد از یک سلام علیک کوتاه روبه روی من نشست.اتفاقاتی که تا کنون شاهد آن بودم مخفیانه و کلا به حالت مافیایی بود!
محاسن و سر تراشیده او قیافه جالبی را برایش رقم زده بود،بعد از گفتگویی کوتاه با این سئوال که علی آقا امروز برای انجام چه کاری به اینجا امدی صحبت با من را آغاز کرد..من هم در پاسخ گفتم که برای انجام یک پروژه مطبوعاتی که درواقع یک هفته نامه هست به اینجا آمده ام..اما او در پاسخ گفت:همه ما اولین روز به بهانه یک کار به اینجا امدیم اما درواقع آن کارکه مورد انتظارمان بود در میان نبود،با گفتن این جمله جا خوردم،سپس او سئوال دیگری از من پرسید که از شرکت گلدکوئیست چه میدانی؟؟
تازه فهمیدم که جریان از چه قرار است.حدسم درست بود،آنها افرادی بودند که در شرکتهای نت وورک یا همان گلد کوئیست فعالیت می کردند و با این شیوه قصد داشتند تا من را هم به زیر گروه خود بیاورند.صحبتها شروع شد کاتالوگ های مختلف ارائه می شد و نحوه کار را با جدیت برایم توضیح میدادند،من که کمی جا خورده بودم و انتظار قرار گرفتن در چنین موقعیتی را نداشتم توجه چندانی نمی کردم و تنها به احترام دوستم که از او بسیار عصبانی هم بودم نشسته بودم و ناخودآگاه گوش می دادم اما حواسم جای دیگری بود.او می گفت: با ۴ میلیون پولی که پرداخت می کنی در ماه نزدیک به ۵میلیون و در آینده نیز نزدیک به ۶۰ میلیون درامد خواهی داشت.!می گفت:ما به فکر جوانانی مثل شما هستیم که آینده قوی با پشتوانه مالی قوی داشته باشند،ما دوست داریم زندگیت را تغییر دهی و پولدار شوی!!!او می گفت: تو نوک بینی ات را نبین و آینده ات را هم ببین.
او دائم صحبت می کرد دقیقا این صحنه ها برایم مانند فیلمهایی شده بود که با گفتن حرفهای قشنگ دوست داشتند یکجور من را هم وارد ماجرا کنند.آنها می گفتند ما مثل گلد کوئیست نیستیم.گلدکوئیست با آوردن زنان و دختران و مصرف الکل و مواد مخدر در جلساتش همه را به حاشیه کشاند،آمار طلاق را بالا برد اما شرکت ما زن و دختری وجود ندارد و کار ما مردانه هست!جالب اینکه در اول اسم تمامی سرشاخه ها یک کلمه حاجی قرار داشت"حاج سعید،حاج کاظم،حاج محسن و... آنها با توجیهاتی که می آوردن کار را به صورت قانونی جلوه می دادند و هم اش بر ای نکته تاکید می کردند که ما به فکر آینده و پولدار شدن تو هستیم..و البته تاکید می کردند که از این جلسه در جای دیگری صحبت نکنم !دین را وارد بازی کرده بودند تا جریان را به نحوی دیگر معرفی کنند.
آنها می گفتن هر کاری که گلد کوئیست کرده و باعث شکستش شده ما آنرا انجام نمی دهیم و درواقع برای دولت هیچ گونه ضرر و زیانی نداریم.سپس از من خواهش کردند به شعبه دیگری از این شرکت برویم تا با این سیستم بیشتر آشنا شوم،در یکی از مناطق غرب تهران آنهاو به دفتری که در طبقه سوم قرار داشت رفتیم،دقیقا به مانند دفتر قبلی موکت و فرش بودو درتمامی اتاقها بسته بود،و صدای زمزمه و صحبت کردن به گوش می رسیدُ تازه فهمیدم در هر اتاق گروههایی قرار دارند که در حال اضافه کردن یک نفر به زیر مجموعه شان هستند.ما هم به اتاقی رفتیم و فردی آمد و از مزایا گفت،او می گفت: من در هفته ۳میلیون تومان درامد دارم،بهترین ماشین را سوار هستم،می گفت به فکر خانواده ات باش به فکر پدر و مادرت که آنها را با پول خودت به مسافرت بفرستی،می گفت ما به مانند دین اسلام فراگیر هستیم.می گفت یا علی را به ما بگو و به ما بپیوند.
تازه فهمیدم که در همین تهران که اجازه دهید بگویم این خراب شده هزاران دفتر به مانند این دفتر وجود دارد،هزاران جوان به جای استفاده از نیروی فکر و کمک به ساختن این مملکت در این فکر هستند که یک شبه ره صد ساله بروند،در این شهر چه می گذرد؟
در دفتر دومی که رفتم جوانانانی را دیدم که خلاف از چهره شان می بارید اما صحبت از صداقت می کردند،صحبت از ایثار می کردند،صحبت از آینده و فکر پدر مادر بودن می کردند،تیپهایشان سرجمع ۱۰۰۰ تومان نمی ارزید که صحبت از میلیارد می کردند.آنها به من می گفتند اگر بتوانی از این سیستم یک ایراد بگیری به تو یک زانتیا جایزه خواهیم داد.!در این مملکت چه می گذرد؟این اقتصاد ویران چه ها که نمی کند؟
دوست ما که از او بشدت عصبانی بودم ۱۱ سال تجربه مطبوعاتی دارد این برای یک روزنامه نگار فوق العاده است اما تفکر پولدار شدن او را از روزنامه و روزنامه نگار ماندن دور کرده و به گفته خودش تا سال آینده با چنین وقتی که صرف این کار می کند در خیابان فرشته یک خانه حدود ۲۰۰متر خریداری خواهد کرد!چیزی که روزنامه نگار شدن برایش بدست نیاورده است!روز غریب و عجیبی برایم بود.حال نتیجه با شما...آیا چنین چیزی امکان دارد؟
*******