
ما هم سرپیازیم هم ته پیاز!

"قبل از شروع باید عرض کنم که مطلب قبل بنا به دلایلی حذف شد،لذا از دوستانی که پیرامون آن مطلب نظراتی را ارائه کرده بودند عذر خواهی می کنم"
و اما حکایت نود و هشتمین مطلب طلوع:
قبل ازشروع انتخابات یادداشتی با عنوان "انتخابات ایران در مدار صفر درجه"نوشتم.در آن مطلب بر این نکته تاکید داشتم که اخلاق در انتخابات ایران معنایی ندارد.شعارهای بیهوده!آمد و رفت های بی حاصل و از این دست موارد متعدد که در سی سال گذشته ما و بزرگترهای ما کم ندیده اند.همان هم شد.این بی اخلاقی اینبار درشمارش آراء مردم(اگر شمارشی در کار بود) که به نوعی امانتی در اختیار دولت مردان برای شناخت رییس جمهور جدید بود اجرا شد تا عملا حکم حرامی صرف شود.از کلیشه و تکرار مکررات که هر روز از سر صبح تا شامگاه گوشمان را پر می کند نمی خواهم بگویم از تقلب و باز پس گیری حق مسلم نمی خواهم بگویم.نه..اصلا می خواهم بگویم که:
"در جمع دوستانه ای بودیم که نقل داغ آن محفل، انتخابات و اعتراض های مردمی بود.اینکه مردم در کوچه و خیابان و به صورت علنی اعتراض خود را نشان می دهند.شاید صحبت داغ اینکه تا امروز چند ضربه باتوم دشت کرده ای؟وقتی نیروهای امنیتی به دنبالت بودند چطور فرار می کردی؟و صحبت های پر از هیجانی که برای یکایکمان تازگی داشت .در این حین مادر یکی از دوستانم گفت :"هزار بار به (...) میگم آخه بچه مگه جونت رو از سرکوچه پیدا کردی که هر روز تو خیابونا میرید و شعار می دی؟ در این عالم سیاست ما نه سر پیازیم نه ته پیاز!هر اتفاقی اگه قرار باشه خودش می افته چه ما بخواهیم چه نخواهیم.پس لطفا اینقدر تن و بدن ما را نلرزون."
اگر با صحبتهای این مادر همراه شویم در می یابیم که صحبت او صحبت هزاران پدر و مادر دیگر هم در آن روزها بود!صحبت هزاران زن و مرد دیگر که حتی خودشان درآن روزها علنی هم اعتراض می کردند بود "که ما در این سیاست نقشی نداریم". شاید براستی همان تجربه سیاسی بر همگان ثابت کرده که ما در عرصه این سیاست نه سر پیازیم نه ته پیاز!و اینکه تا بوده همین بوده!البته نتیجه تا به امروز هم چنین چیزی را به ما ثابت می کند!
اما واقعا تا به حال فکر کردید چرا ما که تشکیل دهنده "ملت" در یک سرزمین مشترک با نام ایران هستیم نباید در سیاست کشورمان که با زندگی روزمره مان گره خورده است نقشی داشته باشیم؟ چرا حالا باید به رمان دایی جان ناپلئون برگردیم و به گفته او ببینیم که انگلستان کی دلش می خواهد چه اتفاقی بیافتد؟منتطر رهبران احزاب ها و گروه ها باشیم تا ببینیم که کی می خواهند حرکت کنند و اگر نباشند جنبشها هم یعنی هیچ.مگر نه اینکه هر شهروند بعنوان عضو این جامعه در سرنوشت خود باید نقش داشته باشد اما چرا برای ما اینگونه نیست؟چرا چرخش روزگار کاری کرده که "ما "باز هم تاکید می کنم "ما "بعنوان ملت نباید در سیاست مربوط به خودمان تاثیر گزار باشیم.چرا باید دست به دامان آمریکا و اتحادیه اروپا باشیم؟چرا چین و روسیه باید بازیگران اصلی این صحنه سیاست باشند؟اصلا عامیانه بگویم مگر ما"اینجورییم".چرا آنها باید به جای ما تصمیم بگیرند؟
صحبت من این نیست که الآن باید هفتاد میلیون به کوچه و خیابان بریزند و شعار دهند.نه اصلا.صحبت من با آن مادری است که معتقد است:" ما نه سر این پیازیم و نه ته آن " صحبت من با آن کسانی است که معتقدند: در این شرایط صدای شهروندان عادی به جایی نمی رسد که شاید تک تک ما هم از انها باشیم.اما در واقع مگر نه اینکه اصل کار و یا سر و ته آن پیاز ما هستیم.(با عصبانیت)
اما براستی چرا اینگونه است؟ این سئوال همیشگی ذهن من است که چرا میلیون ها انسان باید منتظر تصمیم افرادی با تعداد انگشتان دست باشند؟چرا در این دنیا باید چنین عدم توازنی وجود داشته باشد؟این خاک و این مرزو بوم از برای ماست اما هیچ نقشی درآن نداریم.برای این خاک نقد می کنیم برای آرامش این خاک تلاش می کنیم اما گویی آب در هاون کوبیدن است!
جواب کلیشه ای جهان سومی خسته ام کرده.جوابهای کلیشه ای که در کتاب ها و دانشگاه یاد گرفته ام خسته ام می کند.آیا واقعیت دیگری هست که بتواند ما را از جز خارج کند و به کل برساند؟
پ.ن:لطفا در جهت ابراز همدردی با" خانم مهسا امر آبادی "روزنامه نگار زندانی شده بر روی تصویر زیر کلیک نمایید و با رفتن در وبلاگ ایشان و قرار دادن کامنتی هر چند کوتاه حمایت خود را از این روزنامه نگار جوان نشان دهید.