تبليغاتX
<-طلوع->

  RSS  

 

به نام خدا

جذابيت مغناطيسي او سبب ميشود كه جهان از چرخش حول محور خود باز بايستد و در جهت مخالف بچرخد . او خيلي قوي است.او چشماني نافذ دارد آن چنان كه اگر مستقيم به چشمهاي شما نگاه كند، آشفته خواهيد شد.او اعتماد به نفس دارد و خود را چنان تشويق و ترغيب مي كند كه حتماً بهت زده خواهيد شد و آرزو مي كنيد كه مثل او باشيد ،او بیش از حد باهوش است و به فلسفه و تفکر درباره راز و رمز زندگی و اسرار حیات علاقه مند می باشد و بسیاری از اوقات این توانایی و فراست را دارد که جواب سئوالات مشکل و دست نیافتنی را پیشاپیش بدهد و با کمک حس ششم درباره نیامده ها و ندیده ها پیش گویی نماید.ظاهري آرام، ساكت و كم حرف دارد اما اين دليل بر آرامش روح و باطن او نيست و در زير اين چهره خونسرد و آرام باطني گرم و سوزان و اراده اي قوي و پولادين و افكاري بلند و ترقي خواهانه وجود دارد كه چون دیگ می جوشد و نیرو و حرارت تولید می کند که این ناشی از جاذبه ستاره نیرومند پلوتو است.

پی نوشت :چند خط بالا نه از خصوصیات یک موجود فضایی است و نه چیز دیگر ،بلکه اینها نوشابه ای است که نویسنده وبلاگ برای خود باز کرده تا از طریق آن گوشه ای از خصوصیات یک مرد متولد آبان را بیان کند.امروز بیست و ششم آبان ماه است و به قول ابراهیم رها "من رسما یک سال گنده تر شدم (خسته نباشم)."

تولد نوشت :برای اینکه از این محفل دست خالی نروید لطفا اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:20 توسط علی مرادی |

به نام خدا

"گلچینی از پشت صحنه ی فیلم های سینمایی. گلچینی از تکه های سانسور شده فیلمها .مجموعه ای دیدنی و باورنكردنی از هنرمندان ایرانی به همراه عکس هایی که از آنها گرفته شده است.این مجموعه ویدئویی گلچینی از صحنه های مختلف از بازیگران ایرانی در فیلم های سینمایی است،مجموعه ای از روابط ناصحیح - تماس های فیزیكی نا مشروع  در سینمای ایران که هیچ کجا نمیتوانید آنها را ببینید."

نوشته های  فوق نمونه ای از تبلیغات مستندی بود که چندی است موقع وبگردی و گشت زدن در سایتها با آن روبه رو می شدم.این تبلیغ مثل ایمیلهای اسپم و اعصاب خورد کن همیشه جلوی چشمانم بود و کنجکاوم کرده بود که این مجموعه از مستندات چه چیزی می تواند برای عرضه داشته باشد،تا اینکه چند روز پیش با دانلود برخی قسمتهای این مستند به حس کنجکاوی خودم پایان دادم.همانطور که در تبلیغ این مستند آمده این مجموعه در قالب چند بخش از جمله روابط فیزیکی نامشروع،ترویج بدحجابی،رقص و ترویج روابط مبتذل تهیه شده است.نمیدانم تولیدکنندگان این مستند چه کسانی بوده اند و با ساخت چنین مجموعه ای چه هدفی را دنبال می کردند اما به گمانم هر چه هست دنبال کننده راه طالبان و حامی پیاده کردن مکتب طالبانیسم در ایران هستند.

بد نیست بدانید تولید کنندگان این اثر مثلا مستند در بخش روابط فیزیکی نامشروع به جمع آوری تکه فیلمهایی پرداخته که بازیگر زن با سیلی به صورت بازیگر مرد می زند یا یک پسر جوان دست یک زن صد ساله را می بوسد!در بخش روابط مبتذل به جمع آوری قسمتهایی پرداخته شده که عده ای پسر و دختر جوان دور همدیگر جمع شده اند یکی گیتار می زند و بقیه دورش نشسته و تشویقش می کنند.در قسمت رقص هم در یک آسایشگاه یا شاید هم اردوی تفریحی نزدیک به بیست تا سی پسر بچه کم سن و سال حضور دارند که یکی ترانه شاد سر می دهد، یکی می رقصد و بقیه هم دست می زنند،در قسمت بدحجابی هم تکه فیلمهایی را انتخاب کرده اند که در آن بازیگر زن شلوار و پیراهن به تن دارد. و آخر اینکه در کل مستند مواردی از این قبیل انتخاب و جمع آوری شده است.

پی نوشت یک:در لغت نامه دهخدا واژه ابتذال به معنای خوار شدن معنی شده است که اگر واقعا سازندگان این مجموعه در پی اصلاح سینما و ارائه راهکار برای آن بودند می توانستند با توجه به این معنی سوژه های بیشماری را سرلوحه کاری خود قرار دهند تا هم به یک کار مخاطب پسند دست یابند و هم به سینما کمکی کرده باشند، نه اینکه با اتلاف ساعت ها وقت برای ساخت این مجموعه سطحی و آبکی فقط سعی در ارضای خود کرده باشند.

پی نوشت دو:اگر واقعا هدف از ساخت چنین مستندی روایت فساد در سینما بوده پس باید به سراغ اصلی ترین پدر خوانده سینمای ایران می رفتند که دفتر کارش در خیابان بهشتی حالا به رفت و آمد بسیاری از بازیگران تبدیل شده تا مهر تایید او را برای حضور خود در فیلمها بگیرند . پدر خوانده ای که با مجبور کردن بسیاری از دختران تازه کارو علاقه مند به سینما به حرکات زشت و ناپسند آنهم با نام تست کاری همه رقمه به عامل فساد تبدیل شده است.

پی نوشت سه:اگر عوامل این مستند می خواستند خواری و ابتذال را در سینمای ایران به تصویر بکشند پس باید به سراغ کارگردان ها و تهیه کنندگانی می رفتند که با گرفتن پول از بازیگران اجازه بازی و حضور در فیلمهایشان را برای آنها صادر می کنند،و چه چیز مبتذل تر و زننده تر از این.

پی نوشت چهار:در مغز کوچک انسانهای دگمی که دست به ساخت چنین مجموعه ای زدند ابتذال فقط می تواند شهوت و هوس معنی داشه باشد.که اگر یک مخاطب با دیدن این فیلمها به ابتذال کشیده شود باید نامش را بعنوان بی جنبه ترین فرد در تاریخ ثبت کرد.به عقیده من ابتذال سینمای ایران یعنی اینکه بهترین کارگردانان سینمای ایران سالهاست در حسرت نمایش فیلمهایشان روی پرده های سینمای ایران هستند،ابتذال سینمای ایران یعنی اینکه بسیاری از فیلمها توقیف می شوند و اخراجی ها به فروش میلیاردی می رسد.ابتذال یعنی گیشه ای شدن فیلمها تا مخاطبان هر چند سال یکبار در حسرت دیدن یک فیلم خوب و ماندگار بمانند.ابتذال یعنی اینکه سینمای ایران تحت تسلط یک خانواده و بس.ابتذال یعنی خوار شدن و اینهاست عواملی که سینمای ما را خوار کرده و به این حال و روز کشانده است.

اضافات:خوشبختانه در زمینه فیلم و صحبت از سینما افراد بی شماری حضور دارند که با نام منتقد در مطبوعات قلم می زنند و در رادیو و تلویزیون سخن می گویند،بسیاری از آنها از ضعف ها سخن می گویند و از کمبودها حرف می زنند . من فقط دیدگاهم را به عنوان یک مخاطب عام در این زمینه بیان کردم و از ناراحتی هایم به عنوان یک بیننده گفتم.قضاوت با شما . آیا ابتذال فقط آن یک مورد خاص و مد نظر آقایان است؟

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 15:20 توسط علی مرادی |

به نام خدا

۳۰ اکتبر سایت "نشنال جئوگرافی" عکس روز خود را به ایران و این عکس سیاه و سفید قدیمی اختصاص داده بود.تلفیق دامن،چادر و عینک ریبن چهره های جالبی را برای افراد حاضر در عکس رقم زده است .در شرح این عکس هم آمده است که این دختران از منطقه "بار فروش" در نزدیکی "بندر مشهد سر" هستند.

پی نوشت ۱:در لغت نامه دهخدا آمده است که نام قدیمی شهر بابل بارفروش بوده و در سال ۱۳۰۶ ه . ش . بابل نامیده شد. نام جدید نام رودخانه ایست که از ارتفاعات جنوبی شهرستان سرچشمه گرفته از کنار شهر عبور می کند و در بابلسر به دریای مازندران منتهی میشود.

پی نوشت ۲:در گوشه دیگری از لغت نامه دهخدا پیرامون مشهدسر هم می خوانیم که بابلسر کنونی ابتدا مشهدسر نام‌داشته اما با تغییرنام بارفروش به مناسبت رود بابل، مشهدسر هم به جهت قرار گرفتن در مصب رودخانه بابل، بابلسر نام‌گرفت.

اضافات:متاسفانه هرچقدر گشتم تا بتوانم تاریخ دقیق عکس را پیدا کنم چیزی یافت نشد.اما به راستی شما ژست و لباس این دختران را در عکس چطور می بینید و چه برداشتی از آن دارید؟

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:38 توسط علی مرادی |

به نام خدا

آلفرد استریندبرگ هستم.در مرکز شهر استکهلم بعنوان سردبیر یک هفته نامه انگلیسی زبان مشغول کارم.هفته نامه روزهای دوشنبه میان دکه ها و فروشگاه های معتبر توزیع می شود،بنابراین برای ارائه یک کار برتر من و همکارانم مجبوریم تمام تلاشمان را به کار ببندیم تا مجله با کیفیتی را به خوانندگان ارائه دهیم.هفته گذشته دیوید بکهام،که برای امور فرهنگی فیفا به سوئد آمده بود دعوتم را برای یک مصاحبه پذیرفت،مکان مصاحبه ما هم یک رستوران تفریحی کنار ساحل دریا بود. آرامش ساحل،صدای موج،کشیدن پیپ و خوردن قهوه مصاحبه جنجالی با دیوید را بیش از هر چیز دیگری برایم لذت بخش کرد.بعد از پایان مصاحبه به همراه کاوه صلح کل،فوتبال نویس تایم لندن که برای انجام این مصاحبه زحمت زیادی کشیده بود به یک رستوران رفتیم و  برای شام کوفته سوئدی خوردیم.وقتی این مصاحبه چاپ شد خوانندگان زیادی با مجله تماس گرفتند و بابت نوع مصاحبه از ما تشکر کردند.

منزلم در منطقه "سادرمال" است ،گذراندن زندگی در روزهای تعطیل هفته آنهم در سکوت و آرامش خانه برایم بسیار لذت بخش است اما لذت بخش تر از آن گوش دادن به موسیقی های مورد علاقه است.بعد از ظهر روزهای تعطیل هم با دوچرخه به رستوران نزدیک منزلم می روم و به سوژه های مجله برای هفته آینده فکر می کنم و در کنارش هم از خوردن بستنی میوه ای مورد علاقه ام که خاص شهر استکهلم  هست لذت می برم.

فردا با ماریا قرار دارم.امروز تصمیم گرفتم پیشنهاد ازدواجم را با او درمیان بگذارم.یک ایتالیایی اصیل که در رشته هنر تحصیل کرده و عاشق نواختن پیانو و سازهای اصیلی چون ویولون است و اکنون در دانشگاه استکهلم به تدریس مشغول است.اگر این ازدواج هم شکل بگیرد قرار است برای ماه عسل یک هفته ای به برزیل برویم.سواحل برزیل در این روزها رویایی است.البته از ایران هم تعریف های زیادی شنیدم اما حوادث اخیر ایران کمی من را با وحشت مواجه کرده و می ترسم که دیگر برگشتی برایمان در کار نباشد .با آغاز زندگی جدید ،زندگی کنونی ام با تغییرات زیادی رو به رو می شود ابتدا باید منزلم را تغییر دهم و به یک خانه بزرگتر نقل مکان کنیم.شرط ازدواج من با همسر آینده ام هم شاید برایتان جالب باشد.قرار است در ازای آموزش زبان انگلیسی از سوی من ماریا هم نواختن پیانو را به من یاد بدهد،شاید برای دوران بازنشستگی ام هم خوب باشد،یک کافه در نقاط جنگلی گوتنبورگ(یوتِبـُریْ) تاسیس کنم و بعنوان صاحبش برای مشتریانم پیانو بزنم.امروز آن کت و شلواری که تازه خریدم را با پیراهن و کراوات همرنگش ست کردم و چند باری پوشیدمش و در جلوی ایینه نگاهی کردم تا ایرادی نداشته باشد،ست بدی نشد.ادکلن مورد علاقه ام را هم که ماریا چند هفته پیش هدیه داد روی کنسول گذاشتم تا موقع رفتن چند پیسش را به لباسم بزنم.قطعا تاثیرات فراوانی دارد.حلقه ای را هم که برایش خریدم کنار گذاشتم.همه چیز کامل و رو به راهست..گرفتاریهای روزهای اخیر باعث شده تا زندگی به سبک قدیم را فراموش کنم.

در گذشته روزهای آخر هفته را سعی می کردم به مالمو بروم و تعطیلات را در کنار دوستان گذشته و هم دانشگاهیان سابقم بگذرانم،و به یاد گذشته پوکر بازی کنیم و اگر هم فرصتی ماند یکی از فیلمهای جدید هالیوود را با یکدیگر به نقد بگذاریم.رمان خواندن را ستایش می کنم برای اینکه پدر بزرگم از نویسندگان و رمان نویسان مشهور سوئد بود.به احترام او تمام کتابهایش را آرشیو کردم و درکتاب خانه منزلم نگهداری می کنم.این روزها فستیوال سراسری سوئد هم در حال برگزاری است بعضی روزها بعد از پایان کار در هفته نامه به محل فستیوال می رویم،همیشه عاشق رقص معروف زنان و مردان اسپانیایی با آن گیتار زدن های استثنایی شان هستم پس این بهانه ای است تا ابتدا برابر سن و غرفه آنها توقف کنم.

 

پی نوشت:نوشته های قلم فرانسه، بادبادک باز و ماهی ها،شبها می خوابندوسوسه ام کرد تا این بازی وبلاگی را تجربه کنم.در این زمینه خواندن نوشته های دو من و میس کارتون هم خالی از لطف نیست.راستی شما دوست عزیز،به این بازی دعوتید.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:33 توسط علی مرادی |

به نام خدا

مقدمه بی ربط اول: بنده خدا تنبل کلاس،همیشه یک پای مقایسه ها بود،همیشه نمادی از یک دانش آموز ضعیف و ناتوان بود.یادم می آید وقتی تنبل کلاس کاری هم می کرد کارستان برای معلم غیر قابل باور بود چه برسد به اهل کلاس و شاگرد اولش که حس رقابت و برتر بودن اجازه درک چنین موضوعی را به او نمی داد،وقتی چنین شرایطی پیش می آمد مقایسه معلم در آن اوضاع واحوال از همه چیز برای شاگرد اول دردناک تر بود:"ببین،فلانی هم از تو بیشتر گرفت،اصلا از تو انتظار نداشتم".این مقایسه معلم که کم از تنبیه هم نداشت شاید شاگرد اول را به خودش می آورد تا جبران این کم کاری را کند.اماهر از گاهی بهتر بودن زیر دندانهای تنبل کلاس مزه می کرد و می خواست این راه تحول را همینطور طی کند.

مقدمه بی ربط دوم:همانطور که می دانیدانتخابات افغانستان به دور دوم کشیده شد.پس از اینکه تقلب در انتخابات آشکارا شد و برخی از صندوق های رای باطل شدند آرای کرزای به حد نصاب نرسید تا این ماراتن انتخاباتی به دور دوم کشیده شود.اینکه حالا دکتر عبدالله انتخاب شود یا حامد کرزای شاید چندان برای ما مهم نباشد بلکه مسئله مهم  در اینجا چیز دیگری است.

مقدمه بی ربط سوم:برای ما ایرانی ها افغانستان همیشه نمادی از ضعیف ترین و ناتوانترین کشورها بوده است.نماد همان تنبل کلاس بوده و همیشه نقل مثالهای بدمان است.همیشه یک پای مقایسه هایمان بوده ،کشور همسایه ای که سالهاست با فقر و جنگ و مصیبت و اعتیاد دست و پنجه نرم می کند،کشوری که به اعتقاد خیلی ها مردمان قبیله ای نشینش بویی از مدرنیته و پیشرفت نبرده اند و همیشه در صف آخرین کشورها قرار دارند. ما(ایران)که همیشه داعیه برتری نسبت به افغانستان را داشتیم در برگزاری بزرگترین جشن دموکراسی یعنی انتخابات شکست خوردیم.حالا این شاگرد پرمدعا که همیشه به ۲۵۰۰ سال تمدن می نازیده و ادعای قدرت اولی در منطقه  را داشته در زمانی کمتر از سی سال راه نزول و سقوط را طی می کند تا رفته رفته به نمادی از یک شاگرد تنبل و ضعیف تبدیل شود.

نتیجه اخلاقی:حدود یک سال پیش در وبلاگ یکی از اساتیدم بحثی میان من با یکی از مخاطبان پیرامون ایران و افغانستان درگرفته بود.من تمام تلاشم را می کردم که به او بفهمانم ما نسبت به افغانها چقدر پیشرفته هستیم،اما اکنون که ذکر چنین شرایطی برای خودم هم غیر قابل باور شده باید قبول کنیم که همان همسایه ضعیف شرقیمان دارد گوی سبقت را می گیرد.انتخاباتش با قبول تقلب به دور دوم کشیده شد،سالهاست که سرعت بالاتر اینترنتش نسبت به ما بحث داغ محافل آی تی و مخابراتیمان بوده،حضور زنان روشنفکر در پست های گوناگون،داشتن شبکه خصوصی و حتی داشتن مطبوعاتی که به گمانم آزادیشان بیشتر از مطبوعات ماست، دست به دست هم داده تا دیگر حتی نتوانیم خودمان را هم با افغانستان مقایسه کنیم.پای ورزش را هم به میان آوریم فوتبال ما به جام جهانی نرفت درست مثل افغانستان،در المپیک تشنه مدال بودیم تا سرانجام بعد از افغانستان مدال گرفتیم.اعتیاد و بیکاری هم که در کشور کم نداریم شاید مثل افغانستان.وضعیت راه ها و حمل و نقل  هوایی ما هم که اوضاع چندان روبراهی ندارد،شاید مثل افغانستان .وضعیت زندگی هایمان هم که تعریفی ندارد و خط فقر هر روز افراد زیادی را زیر می کند شاید مثل افغانستان .روزگاری می گفتند ایران کجا و کره کجا!اما اکنون می گویند کره کجا و ایران کجا!با این شرایط و وجود چنین روندی امیدوارم این جمله بعدها در مورد ما و افغانستان هم صدق نکند.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:29 توسط علی مرادی |