"به نام خدا"
در را بسته بودم تا کسی خلوتمان را بهم نزند،زیرا این بهترین فرصت برای خالی کردن ناراحتی ام بود.مستقیم و بی واسطه.او در جای همیشگی من نشسته بود.چشم تو چشم، همدیگر را نگاه می کردیم.وقتی نگاهش می کردم داغ دلم تازه تر می شد.او خونسرد و آرام بود و من عصبی و شاکی و ناراحت.من راه می رفتم اما او هیچ حرکتی نمی کرد.آنقدر از دستش عصبانی بودم که دلم می خواست جلوی آن همه جمعیتی که بیرون اتاق نشسته بودند سرش داد بزنم و عقده های این مدت را یکدفعه خالی کنم.جلویش ایستادم و نگاهش کردم و گفتم:"یادته که به خاطر تو چقدر زحمت کشیدم؟یادته به خاطرت تو سرما و گرما چقدر رفتم و آمدم؟یادته به خاطر تو چه شبهایی که نخوابیدم ؟یادته به خاطر تو چقدر مقررات رعایت کردم؟یادته به خاطر تو چقدر استرس کشیدم؟"
روزه سکوت گرفته بود و قصد حرف زدن نداشت ، نگاهش به گونه ای بود که اصلا انگار چیزی در خاطرش نیست و من مجبور بودم ادامه دهم:"تو انتخاب خود خودم بودی،چون دوستت داشتم.روزی که تو را انتخاب کردم حاضر شدم هر هزینه ای را به پایت بریزم، من به خاطر تو خیلی زحمت کشیدم،کلی در خدمتت بودم تا به دستت بیاورم،کلی دوری کشیدم،اما تو در این دو سال بی محلم کردی و اصلا به کمکم نیامدی.یعنی تو اینقدر ارزش داشتی که من به خاطرت این همه زحمت بکشم؟ای کاش تو هم کمی برایم ارزش قائل بودی،اگر تو هم برایم ارزش قائل بودی حداقل کاری می کردی که دلزده نشوم،اگر تو هم ارزش قائل بودی کاری می کردی که به حساب آنهمه زحمتی که برایت کشیدم ثابت قدم می ماندم نه اینکه کاری کنی که راه دیگری بروم تا از تو جدا شوم."
وهنوز سکوت بود و سکوت و من از سکوتش استفاده می کردم:"ازت ناراحتم اما بی انصاف نیستم،تو هم گناهی نداری،وقتی بزرگتر های تو جلوی آنهمه جمعیت با قدرت فریاد می زنند که تا حد ممکن تو باید محدود شوی،وقتی بزرگترهای تو از آزادیت می ترسند که مبادا سرکش شوی من هم اعتراضی ندارم،یعنی نباید داشته باشم،خیلی ها قبل از من هم بودند که همین راه را رفتند و الان هیچ.جنس تو جنس آزادی است ،اما چه کنم که الان با محدودیت تو روبه رو شده ام،کلی هم در راهت تلاش کردم اما دست آخر فهماندی که تلاش در این دوران بیهوده است.
من عشقم و علاقه ام را ترک کردم چون تو می خواستی،چون صاحبان تو می خواستند و من دیگر کم اوردم،اما دوباره بر می گردم .با این وجود عکست را روی دیوار اتاقم قاب می کنم تا با نگاه کردنت خاطرات،علاقه و هزار چیز دیگر را برایم زنده کنی.عکست را روی دیوار اتاقم آویزان می کنم تا هر روز نگاهت کنم و فریاد بزنم:"امان از دست این مدرک روزنامه نگاری."
پ.ن اول:امروز بنا به خواست شرکت باید به دانشگاه محل تحصیلم می رفتم تا مدرک اصلی ام را تحویل بگیرم و ضمیمه پرونده کاری ام کنند.امروز بعد از گذشت دو سال از فارغ التحصیلی به محل تحصیلم رفتم و مدرک اصلی را تحویل گرفتم اما دو سال قبل نمی دانستم که شرایط جامعه باعث می شود که روزی روزنامه نگاری را که عشق و علاقه ام بود کنار بگزارم و به کار دیگری روی بیاورم ولی در هر صورت تجدید خاطره خوبی بود.
پ.ن دوم:شاید شما هم شرایط امروز من را تجربه کرده باشید،و انتظاراتتان از رشته مورد علاقه ای که در آن تحصیل نموده اید براورده نشده باشد.خوشحال می شوم آن تجربه ها را اینجا بنویسید تا با هم گپ و گفت کوتاهی داشته باشیم.
اضافات:عکس زیر هم همان مدرک را نشان می دهد که بر روی صندلی یکی از کلاسهایی که بیشترین واحدهای درسی را در آن گزراندم نشسته و با خونسردی تمام به ناراحتی های من گوش می داد.
به نام خدا
جذابيت مغناطيسي او سبب ميشود كه جهان از چرخش حول محور خود باز بايستد و در جهت مخالف بچرخد . او خيلي قوي است.او چشماني نافذ دارد آن چنان كه اگر مستقيم به چشمهاي شما نگاه كند، آشفته خواهيد شد.او اعتماد به نفس دارد و خود را چنان تشويق و ترغيب مي كند كه حتماً بهت زده خواهيد شد و آرزو مي كنيد كه مثل او باشيد ،او بیش از حد باهوش است و به فلسفه و تفکر درباره راز و رمز زندگی و اسرار حیات علاقه مند می باشد و بسیاری از اوقات این توانایی و فراست را دارد که جواب سئوالات مشکل و دست نیافتنی را پیشاپیش بدهد و با کمک حس ششم درباره نیامده ها و ندیده ها پیش گویی نماید.ظاهري آرام، ساكت و كم حرف دارد اما اين دليل بر آرامش روح و باطن او نيست و در زير اين چهره خونسرد و آرام باطني گرم و سوزان و اراده اي قوي و پولادين و افكاري بلند و ترقي خواهانه وجود دارد كه چون دیگ می جوشد و نیرو و حرارت تولید می کند که این ناشی از جاذبه ستاره نیرومند پلوتو است.
پی نوشت :چند خط بالا نه از خصوصیات یک موجود فضایی است و نه چیز دیگر ،بلکه اینها نوشابه ای است که نویسنده وبلاگ برای خود باز کرده تا از طریق آن گوشه ای از خصوصیات یک مرد متولد آبان را بیان کند.امروز بیست و ششم آبان ماه است و به قول ابراهیم رها "من رسما یک سال گنده تر شدم (خسته نباشم)."
تولد نوشت :برای اینکه از این محفل دست خالی نروید لطفا اینجا کلیک کنید.

به نام خدا
آلفرد استریندبرگ هستم.در مرکز شهر استکهلم بعنوان سردبیر یک هفته نامه انگلیسی زبان مشغول کارم.هفته نامه روزهای دوشنبه میان دکه ها و فروشگاه های معتبر توزیع می شود،بنابراین برای ارائه یک کار برتر من و همکارانم مجبوریم تمام تلاشمان را به کار ببندیم تا مجله با کیفیتی را به خوانندگان ارائه دهیم.هفته گذشته دیوید بکهام،که برای امور فرهنگی فیفا به سوئد آمده بود دعوتم را برای یک مصاحبه پذیرفت،مکان مصاحبه ما هم یک رستوران تفریحی کنار ساحل دریا بود. آرامش ساحل،صدای موج،کشیدن پیپ و خوردن قهوه مصاحبه جنجالی با دیوید را بیش از هر چیز دیگری برایم لذت بخش کرد.بعد از پایان مصاحبه به همراه کاوه صلح کل،فوتبال نویس تایم لندن که برای انجام این مصاحبه زحمت زیادی کشیده بود به یک رستوران رفتیم و برای شام کوفته سوئدی خوردیم.وقتی این مصاحبه چاپ شد خوانندگان زیادی با مجله تماس گرفتند و بابت نوع مصاحبه از ما تشکر کردند.
منزلم در منطقه "سادرمال" است ،گذراندن زندگی در روزهای تعطیل هفته آنهم در سکوت و آرامش خانه برایم بسیار لذت بخش است اما لذت بخش تر از آن گوش دادن به موسیقی های مورد علاقه است.بعد از ظهر روزهای تعطیل هم با دوچرخه به رستوران نزدیک منزلم می روم و به سوژه های مجله برای هفته آینده فکر می کنم و در کنارش هم از خوردن بستنی میوه ای مورد علاقه ام که خاص شهر استکهلم هست لذت می برم.
فردا با ماریا قرار دارم.امروز تصمیم گرفتم پیشنهاد ازدواجم را با او درمیان بگذارم.یک ایتالیایی اصیل که در رشته هنر تحصیل کرده و عاشق نواختن پیانو و سازهای اصیلی چون ویولون است و اکنون در دانشگاه استکهلم به تدریس مشغول است.اگر این ازدواج هم شکل بگیرد قرار است برای ماه عسل یک هفته ای به برزیل برویم.سواحل برزیل در این روزها رویایی است.البته از ایران هم تعریف های زیادی شنیدم اما حوادث اخیر ایران کمی من را با وحشت مواجه کرده و می ترسم که دیگر برگشتی برایمان در کار نباشد .با آغاز زندگی جدید ،زندگی کنونی ام با تغییرات زیادی رو به رو می شود ابتدا باید منزلم را تغییر دهم و به یک خانه بزرگتر نقل مکان کنیم.شرط ازدواج من با همسر آینده ام هم شاید برایتان جالب باشد.قرار است در ازای آموزش زبان انگلیسی از سوی من ماریا هم نواختن پیانو را به من یاد بدهد،شاید برای دوران بازنشستگی ام هم خوب باشد،یک کافه در نقاط جنگلی گوتنبورگ(یوتِبـُریْ) تاسیس کنم و بعنوان صاحبش برای مشتریانم پیانو بزنم.امروز آن کت و شلواری که تازه خریدم را با پیراهن و کراوات همرنگش ست کردم و چند باری پوشیدمش و در جلوی ایینه نگاهی کردم تا ایرادی نداشته باشد،ست بدی نشد.ادکلن مورد علاقه ام را هم که ماریا چند هفته پیش هدیه داد روی کنسول گذاشتم تا موقع رفتن چند پیسش را به لباسم بزنم.قطعا تاثیرات فراوانی دارد.حلقه ای را هم که برایش خریدم کنار گذاشتم.همه چیز کامل و رو به راهست..گرفتاریهای روزهای اخیر باعث شده تا زندگی به سبک قدیم را فراموش کنم.
در گذشته روزهای آخر هفته را سعی می کردم به مالمو بروم و تعطیلات را در کنار دوستان گذشته و هم دانشگاهیان سابقم بگذرانم،و به یاد گذشته پوکر بازی کنیم و اگر هم فرصتی ماند یکی از فیلمهای جدید هالیوود را با یکدیگر به نقد بگذاریم.رمان خواندن را ستایش می کنم برای اینکه پدر بزرگم از نویسندگان و رمان نویسان مشهور سوئد بود.به احترام او تمام کتابهایش را آرشیو کردم و درکتاب خانه منزلم نگهداری می کنم.این روزها فستیوال سراسری سوئد هم در حال برگزاری است بعضی روزها بعد از پایان کار در هفته نامه به محل فستیوال می رویم،همیشه عاشق رقص معروف زنان و مردان اسپانیایی با آن گیتار زدن های استثنایی شان هستم پس این بهانه ای است تا ابتدا برابر سن و غرفه آنها توقف کنم.
پی نوشت:نوشته های قلم فرانسه، بادبادک باز و ماهی ها،شبها می خوابندوسوسه ام کرد تا این بازی وبلاگی را تجربه کنم.در این زمینه خواندن نوشته های دو من و میس کارتون هم خالی از لطف نیست.راستی شما دوست عزیز،به این بازی دعوتید.
وبلاگ فتومانیا به „اکسینیا آویموا“ تعلق دارد که ۲۳ ساله است و در مینسک زندگی میکند. „آلسکاندر پلوشچف“، داور بخش روسی در باره برنده شدن این وبلاگ می گوید: «این وبلاگ که امروز اینجا برنده شد چندین کیفیت را همزمان ارائه می دهد. نخست آن که تصاویر آن سمبل و ادامه همان ادبیات بزرگ روسیه است. اما انسان حتما نباید یک انقلابی، مبارز راه آزادی و یا منتقد دولت باشد تا بتواند نقش بزرگی ایفا کند. گاهی نشان دادن جامعه همانطور که هست، کافی است. و این کار می تواند با ابزار موجود صورت گیرد و در مورد این بلاگر، با دوربین عکاسی این کار صورت گرفته است.»
کریستیان گرامش، مدیرکل برنامههای دویچه وله می گوید: «وبلاگی است که تصاویر سیاه و سفید آن بدون سخن، حرف های زیادی درباره زندگی روزمره در بلاروس برای گفتن دارد؛ کشوری که خود را از انظار جهانیان بهدور نگه داشته است
جایزه گزارشگران بدون مرز امسال به وبلاگ "یوتمان" تعلق گرفت که در سال ۲۰۰۶ با ارائه گزارش از کودتای نظامی در تایلند، شهرت جهانی یافت و در حال حاضر درباره برمه و مخالفت مردم این کشور با رژیم نظامی آن گزارش میدهد.
هیئت داوران در لیست وبلاگهای نامزد شده به وبلاگ ۳۵ درجه توجه نشان داد. وبلاگی که نام آن از عشق به تهران که بر روی مدار۳۵ درجه قرار دارد، برگرفته شده است و با ادبیاتی مناسب به موضوعات تابو و ممنوعه در جامعهای مذهبی می پردازد. هیئت داوران در رای گیری نهائی به دلیل داشتن شجاعت در پرداختن به موضوعات تابو و ممنوعه، جذابیت و تازگی موضوعات، وبلاگ ۳۵ درجه را به عنوان بهترین وبلاگ فارسی زبان برای سال ۲۰۰۷ برگزید.
برندگان این سال طی مراسمی در موزه ارتباطات برلین اعلام شدند.
فرناز سیفی، داور ایرانی این مسابقه در سخنرانی آغازین این مراسم به اینترنت به مثابه رسانهای آلترناتیو در ایران اشاره کرد و گفت، در جامعه ای که دولت تمامی رسانهها را تحت کنترل خود درآورده است، اینترنت ابزاری است که به صداهای سرکوب شده مجال و فرصت انعکاس میدهد.
آدرس وبلاگهائی که در این مسابقه برگزیده شده اند:
۱)بهترین وبلاگ:
http://ak-bara.livejournal.com
۲)بهترین ویدئوبلاگ:
۳)جایزه ویژه گزارشگران بدون مرز:
۴)بهترین وبلاگ به زبان فارسی:
۵)بهترین پادکاست:
http://www.gefuehlskonserve.de
۶)بهترین وبلاگ به زبان عربی:
http://www.aljazeeratalk.net/portal
۷)بهترین وبلاگ به زبان هلندی:
۸)بهترین وبلاگ به زبان فرانسه:
۹)بهترین وبلاگ به زبان روسی:
۱۰)بهترین وبلاگ به زبان چینی:
http://www.bullog.cn/blogs/rosu/Default.aspx
۱۱)بهترین وبلاگ به زبان آلمانی:
http://behindertenparkplatz.de
۱۲)بهترین وبلاگ به زبان انگلیسی:
۱۳)بهترین وبلاگ به زبان پرتغالی:
http://marcelotas.blog.uol.com.br
۱۴)بهترین وبلاگ به زبان اسپانیولی:
"به نام خداوند جان و خرد"
امروز تصمیم گرفتم که قسمتی را با عنوان معرفی وبلاگ و سایت به وبلاگم اضافه نمایم.
در اولین قسمت به معرفی وبلاگی می پردازم که مخصوص دوستان عزیز ارتباطی خواهد بود.دوستانی که علاقه مند به زبان انگلیسی هستند یا می خواهند در آزمون کارشناسی ارشد ارتباطات شرکت نمایند می توانند به این وبلاگ مراجعه کنند.
"با تشکر."
http://www.testzaban.persianblog.com
*******