
به نام خدا
آلفرد استریندبرگ هستم.در مرکز شهر استکهلم بعنوان سردبیر یک هفته نامه انگلیسی زبان مشغول کارم.هفته نامه روزهای دوشنبه میان دکه ها و فروشگاه های معتبر توزیع می شود،بنابراین برای ارائه یک کار برتر من و همکارانم مجبوریم تمام تلاشمان را به کار ببندیم تا مجله با کیفیتی را به خوانندگان ارائه دهیم.هفته گذشته دیوید بکهام،که برای امور فرهنگی فیفا به سوئد آمده بود دعوتم را برای یک مصاحبه پذیرفت،مکان مصاحبه ما هم یک رستوران تفریحی کنار ساحل دریا بود. آرامش ساحل،صدای موج،کشیدن پیپ و خوردن قهوه مصاحبه جنجالی با دیوید را بیش از هر چیز دیگری برایم لذت بخش کرد.بعد از پایان مصاحبه به همراه کاوه صلح کل،فوتبال نویس تایم لندن که برای انجام این مصاحبه زحمت زیادی کشیده بود به یک رستوران رفتیم و برای شام کوفته سوئدی خوردیم.وقتی این مصاحبه چاپ شد خوانندگان زیادی با مجله تماس گرفتند و بابت نوع مصاحبه از ما تشکر کردند.
منزلم در منطقه "سادرمال" است ،گذراندن زندگی در روزهای تعطیل هفته آنهم در سکوت و آرامش خانه برایم بسیار لذت بخش است اما لذت بخش تر از آن گوش دادن به موسیقی های مورد علاقه است.بعد از ظهر روزهای تعطیل هم با دوچرخه به رستوران نزدیک منزلم می روم و به سوژه های مجله برای هفته آینده فکر می کنم و در کنارش هم از خوردن بستنی میوه ای مورد علاقه ام که خاص شهر استکهلم هست لذت می برم.
فردا با ماریا قرار دارم.امروز تصمیم گرفتم پیشنهاد ازدواجم را با او درمیان بگذارم.یک ایتالیایی اصیل که در رشته هنر تحصیل کرده و عاشق نواختن پیانو و سازهای اصیلی چون ویولون است و اکنون در دانشگاه استکهلم به تدریس مشغول است.اگر این ازدواج هم شکل بگیرد قرار است برای ماه عسل یک هفته ای به برزیل برویم.سواحل برزیل در این روزها رویایی است.البته از ایران هم تعریف های زیادی شنیدم اما حوادث اخیر ایران کمی من را با وحشت مواجه کرده و می ترسم که دیگر برگشتی برایمان در کار نباشد .با آغاز زندگی جدید ،زندگی کنونی ام با تغییرات زیادی رو به رو می شود ابتدا باید منزلم را تغییر دهم و به یک خانه بزرگتر نقل مکان کنیم.شرط ازدواج من با همسر آینده ام هم شاید برایتان جالب باشد.قرار است در ازای آموزش زبان انگلیسی از سوی من ماریا هم نواختن پیانو را به من یاد بدهد،شاید برای دوران بازنشستگی ام هم خوب باشد،یک کافه در نقاط جنگلی گوتنبورگ(یوتِبـُریْ) تاسیس کنم و بعنوان صاحبش برای مشتریانم پیانو بزنم.امروز آن کت و شلواری که تازه خریدم را با پیراهن و کراوات همرنگش ست کردم و چند باری پوشیدمش و در جلوی ایینه نگاهی کردم تا ایرادی نداشته باشد،ست بدی نشد.ادکلن مورد علاقه ام را هم که ماریا چند هفته پیش هدیه داد روی کنسول گذاشتم تا موقع رفتن چند پیسش را به لباسم بزنم.قطعا تاثیرات فراوانی دارد.حلقه ای را هم که برایش خریدم کنار گذاشتم.همه چیز کامل و رو به راهست..گرفتاریهای روزهای اخیر باعث شده تا زندگی به سبک قدیم را فراموش کنم.
در گذشته روزهای آخر هفته را سعی می کردم به مالمو بروم و تعطیلات را در کنار دوستان گذشته و هم دانشگاهیان سابقم بگذرانم،و به یاد گذشته پوکر بازی کنیم و اگر هم فرصتی ماند یکی از فیلمهای جدید هالیوود را با یکدیگر به نقد بگذاریم.رمان خواندن را ستایش می کنم برای اینکه پدر بزرگم از نویسندگان و رمان نویسان مشهور سوئد بود.به احترام او تمام کتابهایش را آرشیو کردم و درکتاب خانه منزلم نگهداری می کنم.این روزها فستیوال سراسری سوئد هم در حال برگزاری است بعضی روزها بعد از پایان کار در هفته نامه به محل فستیوال می رویم،همیشه عاشق رقص معروف زنان و مردان اسپانیایی با آن گیتار زدن های استثنایی شان هستم پس این بهانه ای است تا ابتدا برابر سن و غرفه آنها توقف کنم.
پی نوشت:نوشته های قلم فرانسه، بادبادک باز و ماهی ها،شبها می خوابندوسوسه ام کرد تا این بازی وبلاگی را تجربه کنم.در این زمینه خواندن نوشته های دو من و میس کارتون هم خالی از لطف نیست.راستی شما دوست عزیز،به این بازی دعوتید.