"به نام خداوند جان و خرد"
چرا روزنامه نگار شدم!؟


در شهر پرهیاهوی تهران و در یکی از پر رفت و آمدترین نقاط این شهر و در کوچه ای که پارک دوبله و سوبله ماشینها حتی عبور و مرور عابرین را سخت می کند ساختمان پنج طبقه ای وجود دارد که نام یکی از روزنامه های صبح کشور بر بلندای آن حک شده است.در طبقه سوم این ساختمان، تحریریه ای وجود دارد که بنده حقیر در آن مشغول به کار هستم.اما از امکانات و تنوع شغلی این تحریریه وزین برایتان بگویم که به نوعی عشق روزنامه و روزنامه نگار شدن را از من گرفت:
*روزی که برای اولین بار پایم را به این روزنامه گذاشتم و با دوستان آشنا شدم همه چیز دیدم الا روزنامه نگار!بجز من و ۲ یا ۳دوست دیگر بقیه عزیزان یا تحصیلاتشان چیزی غیر از روزنامه نگاری بود یا اصلا تحصیلاتی نداشتند که وقتی چنین موضوعی را میبینید به خوتان می گوئید چرا روزنامه نگار شدم؟همانطوری هم که می شد کار روزنامه را انجام داد.در واقع عزیزانی که روزنامه نگاری خوانده اند در معادلات جایی ندارند.
*وقتی که کار روزنامه را بدون هیچگونه عقد قرارداد و مدرکی شروع کردم تازه فهمیدم که امنیت شغلی یعنی چه! نه قرارداد،نه بیمه،نه کارت شناسایی و نه هیچ مدرک دیگری!
*وقتی صحبت از محیط روزنامه می شود یک محیط سرشار از فرهنگ و نوشتن و بحث در جلوی چشمانتان ظاهر می شود اما وقتی در روزنامه می بینید که فلان عکاس روزنامه به خاطر همراه داشتن مواد مخدر در فرودگاه دستگیر می شود و فلان روزنامه نگار فقط به فکر واسطه گری و دلالی است و درواقع همه چیز می بینید و می شنوید الا فرهنگ روزنامه و روزنامه نگاری با خودتان می گویید :۴سال درس خواندم که بیایم در چنین محیطی کار کنم!؟
*وقتی چنین محیطی را می بینید به خود می گوئید باید تلاش کنم که به جای بهتر بروم اما وقتی می بینیدکه در جای بهتر با نوشتن تنها ۲۰۰ کلمه به راحتی۱۲۰ نفر در آن بیکار شدند و نامش به تاریخ پیوسته دیگر چه انگیزه ای را برای کار کردن به شما بعنوان یک روزنامه نگار می دهد؟و به بن بست می رسید.
*با دیدن این شرایط می گوئید باید تلاش کنم صاحب یک روزنامه شوم!اما صاحب روزنامه شدن با هزینه ای بالای چندین میلیارد همراه خواهد بود تازه اگر بتوانید مجوزی دریافت کنید.
*در اینجا ادعای شما فروکش می کند و می گوئید فعلا با همین نان بخور و نمیر بساز تا بعد خدابزرگ است اما همین نان بخور و نمیر که چه عرض کنم نان گدایی هنوز با گذشت چندین ماه(نزدیک ۴ ماه) به ما نرسیده است و مسئولین محترم روزنامه هر روز وعده فردا را برای دادن حقوق می دهند اما این امروز و فرداها به گذشت چندین ماه تبدیل می شود و می بینید که هیچ خبری نیست!
* به خود می گوئید تازه اول کاری فعلا کار را انجام بده،شهرت و اسم و رسمی کسب کن حتما فرجی میشود اما هر روز و تحت سخترین شرایط اسمت در آن روزنامه چاپ می شود اما میبینی که بی فایده است.می دانی چرا؟ چون تیراز اگر مثلا ۱۰۰۰ بوده به عددی برابر ۳۰۰ رسیده است.درضمن به خاطر شرایط و نوع روابط کسی این روزنامه را نمی خرد و به خود می گوئید کدام شهرت؟
*اما بازهم امیدهای شما زنده هست می گوئید" کاچی بهتر از هیچی!"فعلا کار کن تا اگر کار بهتری برایت درست شد به سراغ آن بروی.اما وقتی که محیط کاری را به دلایل زیر می بینید دیگر انگیزه ای برای ادامه دادن نمی ماند:
*میزهای رنگ و رو رفته و صندلی های سبز رنگی که فکر می کنم مربوط به شروع به کار این روزنامه (شاید بیست سال پیش ) بوده است صحنه نه چندان مناسبی را در محیط تحریریه رقم زده است که نه نشاطی برایتان می ماند و نه حال و حوصله ای.
*در تحریریه حدود ۵ خط تلفن وجود دارد که از طریق یک تلفنچی تماسها برقرار میشوند.اما این تلفنچی ۵در میان تلفنها را پاسخ میدهد و ارتباط برقرار میکند و بعضی روزها هم اصلا تشریف ندارند که در کل این دستگاههای تلفن حالتی نمادین به خود پیدا می کند زیرا در خود تحریریه صفر این تلفنها بسته هست و شما نمی توانید ارتباطی برقرار کنید و درنتیجه مجبوریم همانند آفریقایی های گرسنه پشت درب اتاق سردبیر که صفر تلفنش آزاد است صف بکشیم و یکی یکی به اتاق او برویم و اگر شد مصاحبه و یا خبری را دریافت کنیم.البته اگر تلفن های متعدد آقای سردبیر اجازه دهد!

*در این تحریریه حدود ۱۷ الی ۱۸ نفر مشغول به کار هستند(به صورت ثابت) که ۲ عدد کامپیوتر از رده خارج با اینترنتی برابر با سرعت صفر کیلومتر به دوستان خدمات ارائه می دهد.نکته جالب اینکه وقتی در صورت فراغت یکی از دوستان پای آنها می نشیند صفحه بند با غرغرهای مکررش و با داد اینکه کار شخصی انجام نده همه را بلند می کند.
*در این تحریریه روزنامه ای منتشر می شود که بوی کاغذش بویی معادل طلای سیاه هست.وقتی که در اولین شماره این روزنامه اسمم به چاپ رسید و یکی از آن را برای خانواده ام بردم و همه با فریاد اینکه این روزنامه چه بوی بدی می دهد من را از خوشان راندند!دیگر خجالت می کشید که یک شماره از آنرا حتی در جهت پز دادن به دوستانتان بدهید!به دلیل بی پولی نامرغوب ترین نوع کاغذ را به این روزنامه می دهند.

*در این تحریریه تلویزیونی وجود دارد که تا چیزی حدود یک ماه اصلا آنتن نداشت و تصاویر دریافتی را با قوه تخیلمان تطبیق می کردیم و ماجرا و تصاویر ارسالی را می فهمیدیم.

*دیگر امکانات مثل نبود کاغذ برای پرینت گرفتن و...بماند اما اگر سابقه این روزنامه و نام افرادی را که در گذشته در آن کار می کردند را بدانید با خود می گوئید این روزنامه و چنین شرایطی اصلا بعید است!اما نه تنها در این تحریره بلکه هزاران تحریریه دیگر که حداقل ۲ مورد انها یکی در روبه روی تحریریه ما و دیگری در طبقه زیر تحریریه ما قرار دارد چنین اوضاعی حاکم هست که بعد با خود فکر می کنید چرا روزنامه نگار شدم؟چرا در مملکتی که اوضاع کار روزنامه نگارانش اینگونه هست دانشجوی روزنامه نگاری پرورش می دهند.چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟اگر فکر می کنید که سرنجام این تخصص در جایی به کارتان خواهد آمد باید بگویم که سخت در اشتباهیم چون متاسفانه در این مملکت تخصص معنایی ندارد.اما در هر صورت منتظر راهنمائی شما دوستان هستم.
*******