تبليغاتX
<-طلوع->

  RSS  

 

برای مادر گل گندم که الهه  مهربانی بود


درست ساعت ۱۰ و ۳۰ دقیقه صبح سومین روز عید بود.میهمانها در طبقه پایین در حال صحبت کردن بودند صحبتهایی که بر عکس سال، قدیمی بود.من در کنار یکی از میهمانان که اتفاقا از دوستان زمان دانشگاه بود نشسته بودم...او می گفت:خط موبایلم را عوض کردم و اکنون شماره جدیدی گرفتم.الان تک زنگی به موبایلت می زنم تا شماره ام را دخیره کنی،راستی علی شماره فلانی را ندارم اگر ممکن هست شماره او را به من بده...باشه،موبایلم بالاست الان می آورمش پایین،چند لحظه صبر کن ...آرام آرام از پله ها بالا رفتم ،به اتاقم رسیدم وگوشی ام را برداشتم .همان تک زنگ و یک اس ام اس را بر روی صفحه گوشی ام می دیدم.شماره را دخیره کردم و اس ام اس را باز کردم.وای، وای، وای..."مادر مرد از بس که جان ندارد".
میخکوب شدم.و توانی برای پایین رفتن نداشتم.دستانم یخ زده بود و می لرزید،ضربان قلبم تند تند می زد وپاهایم بی جان بود،ای کاش هیچ وقت بالا نمی آمدم .
محمد رضا فهمیزی استاد دوست داشتنی ام همیشه می گفت اگر می خواهی راحت شوی بنویس،نوشتنی که فقط برای آرام شدن خودم از این حا ل و هوا است زیرا قطعا حال و هوای گل گندم نه درک کردنی خواهد بود و نه حتی نوشته ها توان همدردی با درد دردناک گل گندم را دارد.پر کشیدن مادری مهربان که چون دوستی دوست داشتنی همپای گندم بود برای او سخت و غیر قابل باور است حتی اگر بگوییم و باور داشته باشیم که او ماهها با بیماری مهلکی چون سرطان مبارزه می کرد.


افسوس و هزاران افسوس.

*******

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 14:58 توسط علی مرادی