<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>طلوع</title>
<link>http://alimoradi65.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Dec 2009 20:04:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دراز آویز سنتی!</title>
<link>http://alimoradi65.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://alimoradi.persiangig.com/3658-2007-7-29-9-23-.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;به نام خدا&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در این چندسالی که از عمر حقیر می گذرد هر وقت مخاطب فیلمها و سریالهای بی محتوای این جعبه جادویی از سوی  صدا و سیما بوده ام بجز چند پیام اخلاقی مشخص و البته تکراری مورد دیگری دریافت نکردم.این پیامها به شرح زیر می باشند:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پولدار بودن یعنی فاسد بودن.افرادی با اسامی اصیل ایرانی باید عهده دار نقشهای منفی باشند.منجی افراد بد قطعا یک روحانی یا یک فرد خاص است که همه ما دیگر به آنها آشنایی داریم، و  دست آخر اینکه فقط مردان بد و مجرم کراوات می زنند و کت و شلوارهای درست حسابی می پوشند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن اول:طبق یک نظر سنجی که خود صدا و سیما انجام داده تعداد مخاطبان برنامه های تلویزیونی به طور قابل توجهی ریزش داشته و این عاملی شده که عزت خان ضرغامی و همکارانش درصدد جبران این شکست درآمده  تا به طور چشمگیری در ساخت فیلم و سریال تلاششان را دو چندان کنند.یکی از این تلاش ها  به سریالی با نام &quot;به کجا چنین شتابان&quot; ختم شده که تمام موارد فوق را می توانیم در شخصیتی به نام فریدون جستجو کنیم.فریدون یک پولدار کراوات زده شیک پوش است که قطعا نقشش مثبت نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن دوم:پرداختن به هر یک از آیتم های فوق به تنهایی یک پست جدا گانه را می طلبد اما مورد آخر و ترس حکومت از کراوات برایم جالب و مبهم بوده و همیشه این سئوال را در ذهنم ایجاد کرده که چه عواملی می تواند وجود داشته باشد تا دوربینهای تلویزیون در مواجهه با افراد کراوات زده نهایت سانسور خود را اعمال کنند و فقط چهره طرف مقابل را به تصویر بکشند،یا با پوشاندن آن بر تن شخصیتهای منفی فیلم ها و سریالهایشان سعی در بد جلوه دادن آن کنند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مطلب با نون اضافه:چند روز پیش در وبلاگ یکی از &lt;A href=&quot;http://www.sourena.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;دوستانم&lt;/A&gt; تصویری را دیدم که جالب بود،شما هم اگر دوست داشتید می توانید آن تصویر را &lt;A href=&quot;http://www.privateimage.com/images/qt5jq3h8giyxbpsk37l.jpg&quot; target=_blank&gt;اینجا مشاهده نمایید.&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 20:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimoradi65&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>alimoradi65</dc:creator>
<guid>http://alimoradi65.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عنوان ندارد!</title>
<link>http://alimoradi65.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&quot;به نام خدا&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در را بسته بودم تا کسی خلوتمان را بهم نزند،زیرا این بهترین فرصت برای خالی کردن ناراحتی ام بود.مستقیم و بی واسطه.او در جای همیشگی من نشسته بود.چشم تو چشم، همدیگر را نگاه می کردیم.وقتی نگاهش می کردم داغ دلم تازه تر می شد.او خونسرد و آرام بود و من عصبی و شاکی و ناراحت.من راه می رفتم اما او هیچ حرکتی نمی کرد.آنقدر از دستش عصبانی بودم که دلم می خواست جلوی آن همه جمعیتی که بیرون اتاق نشسته بودند سرش داد بزنم و عقده های این مدت را یکدفعه خالی کنم.جلویش ایستادم و نگاهش کردم و گفتم:&quot;یادته که به خاطر تو چقدر زحمت کشیدم؟یادته به خاطرت تو سرما و گرما چقدر رفتم و آمدم؟یادته به خاطر تو چه شبهایی که نخوابیدم ؟یادته به خاطر تو چقدر مقررات رعایت کردم؟یادته به خاطر تو چقدر استرس کشیدم؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزه سکوت گرفته بود و قصد حرف زدن نداشت ، نگاهش به گونه ای بود که اصلا انگار چیزی در خاطرش نیست و من مجبور بودم ادامه دهم:&quot;تو انتخاب خود خودم بودی،چون دوستت داشتم.روزی که تو را انتخاب کردم حاضر شدم هر هزینه ای را به پایت بریزم، من به خاطر تو خیلی زحمت کشیدم،کلی در خدمتت بودم تا به دستت بیاورم،کلی دوری کشیدم،اما تو در این دو سال بی محلم کردی و اصلا به کمکم نیامدی.یعنی تو اینقدر ارزش داشتی که من به خاطرت این همه زحمت بکشم؟ای کاش تو هم کمی برایم ارزش قائل بودی،اگر تو هم برایم ارزش قائل بودی حداقل کاری می کردی که دلزده نشوم،اگر تو هم ارزش قائل بودی کاری می کردی که به حساب آنهمه زحمتی که برایت کشیدم ثابت قدم می ماندم نه اینکه کاری کنی که راه دیگری بروم تا از تو جدا شوم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وهنوز سکوت بود و سکوت و من از سکوتش استفاده می کردم:&quot;ازت ناراحتم اما بی انصاف نیستم،تو هم گناهی نداری،وقتی بزرگتر های تو جلوی آنهمه جمعیت با قدرت فریاد می زنند که تا حد ممکن تو باید محدود شوی،وقتی بزرگترهای تو از آزادیت می ترسند که مبادا سرکش شوی من هم اعتراضی ندارم،یعنی نباید داشته باشم،خیلی ها قبل از من هم بودند که همین راه را رفتند و الان هیچ.جنس تو جنس آزادی است ،اما چه کنم که الان با محدودیت تو روبه رو شده ام،کلی هم در راهت تلاش کردم اما دست آخر فهماندی که تلاش در این دوران بیهوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من عشقم و علاقه ام را ترک کردم چون تو می خواستی،چون صاحبان تو می خواستند و من دیگر کم اوردم،اما دوباره بر می گردم .با این وجود عکست را روی دیوار اتاقم قاب می کنم تا با نگاه کردنت خاطرات،علاقه و هزار چیز دیگر را برایم زنده کنی.عکست را روی دیوار اتاقم آویزان می کنم تا هر روز نگاهت کنم و فریاد بزنم:&quot;امان از دست این مدرک روزنامه نگاری.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پ.ن اول:امروز بنا به خواست شرکت باید به دانشگاه محل تحصیلم می رفتم تا مدرک اصلی ام را تحویل بگیرم و ضمیمه پرونده کاری ام کنند.امروز بعد از گذشت دو سال از فارغ التحصیلی به محل تحصیلم رفتم و مدرک اصلی را تحویل گرفتم اما دو سال قبل نمی دانستم که شرایط جامعه باعث می شود که روزی روزنامه نگاری را که عشق و علاقه ام بود کنار بگزارم و به کار دیگری روی بیاورم ولی در هر صورت تجدید خاطره خوبی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن دوم:شاید شما هم شرایط امروز من را تجربه کرده باشید،و انتظاراتتان از رشته مورد علاقه ای که در آن تحصیل نموده اید براورده نشده باشد.خوشحال می شوم آن تجربه ها را اینجا بنویسید تا با هم گپ و گفت کوتاهی داشته باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اضافات:عکس زیر هم همان مدرک را نشان می دهد که بر روی صندلی یکی از کلاسهایی که بیشترین واحدهای درسی را در آن گزراندم نشسته و با خونسردی تمام به ناراحتی های من گوش می داد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://alimoradi.persiangig.com/cj6zgvdyqhjnfojl2i76.jpg&quot;&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 15:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimoradi65&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>alimoradi65</dc:creator>
<guid>http://alimoradi65.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ادب آداب دارد</title>
<link>http://alimoradi65.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 369px; HEIGHT: 227px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://alimoradi.persiangig.com/taxi_cartoon.jpg&quot; width=609 height=391&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مقدمه بی ربط اول :نوبت او بود تا مسافران خط را به مقصد برساند،در طول رفت و آمدهایم چندباری مسافر ماشینش بودم و به اخلاقش آشنا.جمله &quot;لطفا در را آهسته ببندید&quot; روی دربهای عقب و جلو دیده میشد،بالای آیینه راننده هم کاغذی چسبانده که رویش بزرگ نوشته بود:صحبت با موبایل ممنوع!مسافران تکمیل شدند و ماشین به راه افتاد.هنوز چند دقیقه بیشتر از راه افتادنمان نمی گذشت که موبال دختر خانمی که جلو نشسته بود به صدا درآمد و او هم با گفتن&quot; الو&quot; پاسخ آن سوی خط را داد.چهره راننده را در آیینه می دیدم،قرمز شده بود و با خشم و غضب وحشتناکی به دختر جوان نگاه می کرد،در این هنگام راننده بیکباره از کوره در رفت و با فریاد گفت:&quot;بیشعور به من احترام نمی گذاری برای خودت احترام قائل باش.اینجا جای لاس زدن با دوست پسرت نیست!&quot; .دختر که ترسیده بود اما نمی خواست کم بیاورد با آرامش پاسخش را داد اما درگیری بالا گرفت و سر انجام کار به جایی رسید که دختر در همان ابتدای مسیر از تاکسی پیاده شد.هنوز مشغول تجزیه و تحلیل داستان در ذهنم بودم که موبایل بنده خدایی که کنارم نشسته بود به یکباره به صدا درآمد و عبرت نگرفته از آن دختر جوان پاسخ داد،در این موقع بود که راننده در حرکتی عجیب و بی سابقه در وسط اتوبان کنار زد و از ماشین پیاده شد و ایستاد تا از بیرون نظاره گر صحبت کردن مسافر جوان با موبایلش باشد.او هم بی توجه به ماجرا با حوصله صحبت می کرد و بعد از گذشت چند دقیقه مکالمه اش تمام شد.راننده سوار شد و گفت من این بالا چی نوشتم؟مسافر پاسخ داد &quot;من که زنگ نزدم.دیدی که موبایل زنگ خورد و من هم مجبورم پاسخ بدم،لابد کار ضروری داشتم&quot;.صحبت ادامه پیدا کرد تا سرانجام کار به جایی رسید که بر اثر توهین های راننده، مسافر با عصبانیت گفت&quot; من می خوام پیاده بشم &quot;و راننده هم او را وسط اتوبان پیاده کرد. بعدش هم که الفاظ رکیکش را نثار جد و آباد مسافر نمود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مقدمه بی ربط دوم:با دستی که سیگار بهمن در بین انگشتانش به نیمه رسیده بود فرمان را گرفته بود و دست چپش را هم روی پنجره قرار داده بود تا سرش را به آن تکیه دهد.هر چند ثانیه یک پک محکم به سیگار می زد و بی توجه به مسافران داخل ماشین دودش را رها می کرد.خودش را علامه می دانست و با بوق های بی مورد قصد عبور از ترافیک را داشت ،به هر موتور و ماشینی هم که برخلاف میلش رانندگی می کردند بد و بیراه می گفت.&quot;جناب من همینجا پیاده میشم،بفرمایید کرایتون.&quot;راننده :اینکه ششصده،صد تومن کمه.&quot;اما من همیشه این مسیر را با ششصد میرم.&quot;راننده :ببین داداش الان شبه ،بارونیم هست بهمین خاطر کرایه بیشتره پس با من بحث نکن،همینه که هست!&quot;بله.بفرمایید.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;مقدمه بی ربط سوم :ده دقیقه ای می شد که منتظر تاکسی بودم،اما هر تاکسی که رد می شد یا پر بود و یا ترجیح می داد بدون سوار کردن مسافر به مسیرش ادامه دهد و من هم همچنان ادامه می دادم.ونک،ونک.در این حین سمند زرد رنگ که خالی بود کمی جلوتر برایم ایستاد.آرام آرام به طرفش حرکت کردم همینکه آمدم سوار شوم خانمی که جلوتر ایستاده بود رو به راننده کرد و گفت:دربست،و راننده هم  به خواست او نه نگفت وبی اعتنا به ما که مسافرش بودیم او را سوار کرد و رفت،و ما مجبور شدیم همچنان ادامه دهیم:ونک.ونک.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;نتیجه اخلاقی:مشکلات اقتصادی و ترافیک به کنار،فشارهای ناشی از زندگی روزمره به کنار،احترام به صنف تاکسیران به کنار،اما با این وجود هرچقدر با خودم فکر می کنم باز هم به این نتیجه می رسم که رفتار و برخورد اغلب تاکسیران ها با مسافرانشان دور از ادب است.در طول زندگی روزمره مان با این صنف برخوردهای زیادی داریم،قضاوت با شما.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 21:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimoradi65&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>alimoradi65</dc:creator>
<guid>http://alimoradi65.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پارتی بازی</title>
<link>http://alimoradi65.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://alimoradi.persiangig.com/merlin006.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نام خدا&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P align=justify&gt;جذابيت مغناطيسي او سبب ميشود كه جهان از چرخش حول محور خود باز بايستد و در جهت مخالف بچرخد . او خيلي قوي است.او چشماني نافذ دارد آن چنان كه اگر مستقيم به چشمهاي شما نگاه كند، آشفته خواهيد شد.او اعتماد به نفس دارد و خود را چنان تشويق و ترغيب مي كند كه حتماً بهت زده خواهيد شد و آرزو مي كنيد كه مثل او باشيد ،او بیش از حد باهوش است و به فلسفه و تفکر درباره راز و رمز زندگی و اسرار حیات علاقه مند می باشد و بسیاری از اوقات این توانایی و فراست را دارد که جواب سئوالات مشکل و دست نیافتنی را پیشاپیش بدهد و با کمک حس ششم درباره نیامده ها و ندیده ها پیش گویی نماید.&lt;FONT face=Tahoma&gt;ظاهري آرام، ساكت و كم حرف دارد اما اين دليل بر آرامش روح و باطن او نيست و در زير اين چهره خونسرد و آرام باطني گرم و سوزان و اراده اي قوي و پولادين و افكاري بلند و ترقي خواهانه وجود دارد كه چون دیگ می جوشد و نیرو و حرارت تولید می کند که این ناشی از جاذبه ستاره نیرومند پلوتو است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت :چند خط بالا نه از خصوصیات یک موجود فضایی است و نه چیز دیگر ،بلکه اینها نوشابه ای است که نویسنده وبلاگ برای خود باز کرده تا از طریق آن گوشه ای از خصوصیات یک مرد متولد آبان را بیان کند.&lt;SPAN lang=FA&gt;امروز بیست و ششم آبان ماه است و به قول ابراهیم رها &quot;من رسما یک سال گنده تر شدم (خسته نباشم).&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;تولد نوشت :برای اینکه از این محفل دست خالی نروید &lt;A href=&quot;http://alimoradi.persiangig.com/tavalod.jpg&quot; target=_blank&gt;لطفا اینجا کلیک کنید.&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 06:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimoradi65&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>alimoradi65</dc:creator>
<guid>http://alimoradi65.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهی به یک مستند:ابتذال در سینمای ایران</title>
<link>http://alimoradi65.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://alimoradi.persiangig.com/01.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;گلچینی از پشت صحنه ی فیلم های سینمایی. گلچینی از تکه های سانسور شده فیلمها .مجموعه ای دیدنی و باورنكردنی از هنرمندان ایرانی به همراه عکس هایی که از آنها گرفته شده است.این مجموعه ویدئویی گلچینی از صحنه های مختلف از بازیگران ایرانی در فیلم های سینمایی است،مجموعه ای از روابط ناصحیح - تماس های فیزیكی نا مشروع  در سینمای ایران که هیچ کجا نمیتوانید آنها را ببینید.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نوشته های  فوق نمونه ای از تبلیغات مستندی بود که چندی است &lt;SPAN lang=FA&gt;موقع وبگردی و گشت زدن در سایتها با آن روبه رو می شدم.این تبلیغ مثل ایمیلهای اسپم و اعصاب خورد کن همیشه جلوی چشمانم بود و کنجکاوم کرده بود که این مجموعه از مستندات چه چیزی می تواند برای عرضه داشته باشد،تا اینکه چند روز پیش با دانلود برخی قسمتهای این مستند به حس کنجکاوی خودم پایان دادم.همانطور که در تبلیغ این مستند آمده &lt;SPAN lang=FA&gt;این مجموعه در قالب چند بخش از جمله روابط فیزیکی نامشروع،ترویج بدحجابی،رقص و ترویج روابط مبتذل تهیه شده است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;نمیدانم تولیدکنندگان این مستند چه کسانی بوده اند و با ساخت چنین مجموعه ای چه هدفی را دنبال می کردند اما به گمانم هر چه هست دنبال کننده راه طالبان و حامی پیاده کردن مکتب طالبانیسم در ایران هستند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;بد نیست بدانید تولید کنندگان این اثر مثلا مستند در بخش روابط فیزیکی نامشروع به جمع آوری تکه فیلمهایی پرداخته که بازیگر زن با سیلی به صورت بازیگر مرد می زند یا یک پسر جوان دست یک زن صد ساله را می بوسد!در بخش روابط مبتذل به جمع آوری قسمتهایی پرداخته شده که عده ای پسر و دختر جوان دور همدیگر جمع شده اند یکی گیتار می زند و بقیه دورش نشسته و تشویقش می کنند.در قسمت رقص هم در یک آسایشگاه یا شاید هم اردوی تفریحی نزدیک به بیست تا سی پسر بچه کم سن و سال حضور دارند که یکی ترانه شاد سر می دهد، یکی می رقصد و بقیه هم دست می زنند،در قسمت بدحجابی هم تکه فیلمهایی را انتخاب کرده اند که در آن بازیگر زن شلوار و پیراهن به تن دارد. و آخر اینکه در کل مستند مواردی از این قبیل انتخاب و جمع آوری شده است.&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN-RIGHT: 0px&quot; align=justify&gt;پی نوشت یک:در لغت نامه دهخدا واژه ابتذال به معنای خوار شدن معنی شده است که اگر واقعا سازندگان این مجموعه در پی اصلاح سینما و ارائه راهکار برای آن بودند می توانستند با توجه به این معنی سوژه های بیشماری را سرلوحه کاری خود قرار دهند تا هم به یک کار مخاطب پسند دست یابند و هم به سینما کمکی کرده باشند، نه اینکه با اتلاف ساعت ها وقت برای ساخت این مجموعه سطحی و آبکی فقط سعی در ارضای خود کرده باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت دو:اگر واقعا هدف از ساخت چنین مستندی روایت فساد در سینما بوده پس باید به سراغ اصلی ترین پدر خوانده سینمای ایران می رفتند که دفتر کارش در خیابان بهشتی حالا به رفت و آمد بسیاری از بازیگران تبدیل شده تا مهر تایید او را برای حضور خود در فیلمها بگیرند . پدر خوانده ای که با مجبور کردن بسیاری از دختران تازه کارو علاقه مند به سینما به حرکات زشت و ناپسند آنهم با نام تست کاری همه رقمه به عامل فساد تبدیل شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت سه:اگر عوامل این مستند می خواستند خواری و ابتذال را در سینمای ایران به تصویر بکشند پس باید به سراغ کارگردان ها و تهیه کنندگانی می رفتند که با گرفتن پول از بازیگران اجازه بازی و حضور در فیلمهایشان را برای آنها صادر می کنند،و چه چیز مبتذل تر و زننده تر از این.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت چهار:در مغز کوچک انسانهای دگمی که دست به ساخت چنین مجموعه ای زدند ابتذال فقط می تواند شهوت و هوس معنی داشه باشد.که اگر یک مخاطب با دیدن این فیلمها به ابتذال کشیده شود باید نامش را بعنوان بی جنبه ترین فرد در تاریخ ثبت کرد.به عقیده من ابتذال سینمای ایران یعنی اینکه بهترین کارگردانان سینمای ایران سالهاست در حسرت نمایش فیلمهایشان روی پرده های سینمای ایران هستند،ابتذال سینمای ایران یعنی اینکه بسیاری از فیلمها توقیف می شوند و اخراجی ها به فروش میلیاردی می رسد.ابتذال یعنی گیشه ای شدن فیلمها تا مخاطبان هر چند سال یکبار در حسرت دیدن یک فیلم خوب و ماندگار بمانند.ابتذال یعنی اینکه سینمای ایران تحت تسلط یک خانواده و بس.ابتذال یعنی خوار شدن و اینهاست عواملی که سینمای ما را خوار کرده و به این حال و روز کشانده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اضافات:خوشبختانه در زمینه فیلم و صحبت از سینما افراد بی شماری حضور دارند که با نام منتقد در مطبوعات قلم می زنند و در رادیو و تلویزیون سخن می گویند،بسیاری از آنها از ضعف ها سخن می گویند و از کمبودها حرف می زنند . من فقط دیدگاهم را به عنوان یک مخاطب عام در این زمینه بیان کردم و از ناراحتی هایم به عنوان یک بیننده گفتم.قضاوت با شما . آیا ابتذال فقط آن یک مورد خاص و مد نظر آقایان است؟&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 11:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimoradi65&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>alimoradi65</dc:creator>
<guid>http://alimoradi65.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از بار فروش تا مشهدسر </title>
<link>http://alimoradi65.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://alimoradi.persiangig.com/1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به نام خدا&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;۳۰ اکتبر سایت &quot;نشنال جئوگرافی&quot; عکس روز خود را به ایران و این عکس سیاه و سفید قدیمی اختصاص داده بود.تلفیق دامن،چادر و عینک ریبن چهره های جالبی را برای افراد حاضر در عکس رقم زده است .در شرح این عکس هم آمده است که این دختران از منطقه &quot;بار فروش&quot; در نزدیکی &quot;بندر مشهد سر&quot; هستند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;پی نوشت ۱:در لغت نامه دهخدا آمده است که نام قدیمی شهر بابل بارفروش بوده و در سال &lt;SPAN dir=ltr class=highlight&gt;۱۳۰۶&lt;/SPAN&gt; ه . ش . بابل نامیده شد. نام جدید نام رودخانه ایست که از ارتفاعات جنوبی شهرستان سرچشمه گرفته از کنار شهر عبور می کند و در بابلسر به دریای مازندران منتهی میشود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;پی نوشت ۲:در گوشه دیگری از لغت نامه دهخدا پیرامون مشهدسر هم می خوانیم که بابلسر کنونی ابتدا مشهدسر نام‌داشته اما با تغییرنام بارفروش به مناسبت رود بابل، مشهدسر هم به جهت قرار گرفتن در مصب رودخانه بابل، بابلسر نام‌گرفت.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;اضافات:متاسفانه هرچقدر گشتم تا بتوانم تاریخ دقیق عکس را پیدا کنم چیزی یافت نشد.اما به راستی شما ژست و لباس این دختران را در عکس چطور می بینید و چه برداشتی از آن دارید؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 16:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimoradi65&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>alimoradi65</dc:creator>
<guid>http://alimoradi65.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی وبلاگی:من خارجی</title>
<link>http://alimoradi65.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://alimoradi.persiangig.com/2.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آلفرد استریندبرگ هستم.در مرکز شهر استکهلم بعنوان سردبیر یک هفته نامه انگلیسی زبان مشغول کارم.هفته نامه روزهای دوشنبه میان دکه ها و فروشگاه های معتبر توزیع می شود،بنابراین برای ارائه یک کار برتر من و همکارانم مجبوریم تمام تلاشمان را به کار ببندیم تا مجله با کیفیتی را به خوانندگان ارائه دهیم.هفته گذشته دیوید بکهام،که برای امور فرهنگی فیفا به سوئد آمده بود دعوتم را برای یک مصاحبه پذیرفت،مکان مصاحبه ما هم یک رستوران تفریحی کنار ساحل دریا بود. آرامش ساحل،صدای موج،کشیدن پیپ و خوردن قهوه مصاحبه جنجالی با دیوید را بیش از هر چیز دیگری برایم لذت بخش کرد.بعد از پایان مصاحبه به همراه کاوه صلح کل،فوتبال نویس تایم لندن که برای انجام این مصاحبه زحمت زیادی کشیده بود به یک رستوران رفتیم و  برای شام کوفته سوئدی خوردیم.وقتی این مصاحبه چاپ شد خوانندگان زیادی با مجله تماس گرفتند و بابت نوع مصاحبه از ما تشکر کردند.&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P align=justify&gt;منزلم در منطقه &quot;سادرمال&quot; است ،گذراندن زندگی در روزهای تعطیل هفته آنهم در سکوت و آرامش خانه برایم بسیار لذت بخش است اما لذت بخش تر از آن گوش دادن به موسیقی های مورد علاقه است.بعد از ظهر روزهای تعطیل هم با دوچرخه به رستوران نزدیک منزلم می روم و به سوژه های مجله برای هفته آینده فکر می کنم و در کنارش هم از خوردن بستنی میوه ای مورد علاقه ام که خاص شهر استکهلم  هست لذت می برم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;فردا با ماریا قرار دارم.امروز تصمیم گرفتم پیشنهاد ازدواجم را با او درمیان بگذارم.یک ایتالیایی اصیل که در رشته هنر تحصیل کرده و عاشق نواختن پیانو و سازهای اصیلی چون ویولون است و اکنون در دانشگاه استکهلم به تدریس مشغول است.اگر این ازدواج هم شکل بگیرد قرار است برای ماه عسل یک هفته ای به برزیل برویم.سواحل برزیل در این روزها رویایی است.البته از ایران هم تعریف های زیادی شنیدم اما حوادث اخیر ایران کمی من را با وحشت مواجه کرده و می ترسم که دیگر برگشتی برایمان در کار نباشد .با آغاز زندگی جدید ،زندگی کنونی ام با تغییرات زیادی رو به رو می شود ابتدا باید منزلم را تغییر دهم و به یک خانه بزرگتر نقل مکان کنیم.شرط ازدواج من با همسر آینده ام هم شاید برایتان جالب باشد.قرار است در ازای آموزش زبان انگلیسی از سوی من ماریا هم نواختن پیانو را به من یاد بدهد،شاید برای دوران بازنشستگی ام هم خوب باشد،یک کافه در نقاط جنگلی گوتنبورگ(یوتِبـُریْ) تاسیس کنم و بعنوان صاحبش برای مشتریانم پیانو بزنم.امروز آن کت و شلواری که تازه خریدم را با پیراهن و کراوات همرنگش ست کردم و چند باری پوشیدمش و در جلوی ایینه نگاهی کردم تا ایرادی نداشته باشد،ست بدی نشد.ادکلن مورد علاقه ام را هم که ماریا چند هفته پیش هدیه داد روی کنسول گذاشتم تا موقع رفتن چند پیسش را به لباسم بزنم.قطعا تاثیرات فراوانی دارد.حلقه ای را هم که برایش خریدم کنار گذاشتم.همه چیز کامل و رو به راهست..گرفتاریهای روزهای اخیر باعث شده تا زندگی به سبک قدیم را فراموش کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در گذشته روزهای آخر هفته را سعی می کردم به مالمو بروم و تعطیلات را در کنار دوستان گذشته و هم دانشگاهیان سابقم بگذرانم،و به یاد گذشته پوکر بازی کنیم و اگر هم فرصتی ماند یکی از فیلمهای جدید هالیوود را با یکدیگر به نقد بگذاریم.رمان خواندن را ستایش می کنم برای اینکه پدر بزرگم از نویسندگان و رمان نویسان مشهور سوئد بود.به احترام او تمام کتابهایش را آرشیو کردم و درکتاب خانه منزلم نگهداری می کنم.این روزها فستیوال سراسری سوئد هم در حال برگزاری است بعضی روزها بعد از پایان کار در هفته نامه به محل فستیوال می رویم،همیشه عاشق رقص معروف زنان و مردان اسپانیایی با آن گیتار زدن های استثنایی شان هستم پس این بهانه ای است تا ابتدا برابر سن و غرفه آنها توقف کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت:نوشته های &lt;A href=&quot;http://ghalamfaranse.blogfa.com/post-205.aspx&quot; target=_blank&gt;قلم فرانسه&lt;/A&gt;، &lt;A href=&quot;http://m1nhastam.blogfa.com/post-14.aspx&quot; target=_blank&gt;بادبادک باز&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.mahiyehoz.blogfa.com/post-152.aspx&quot; target=_blank&gt;ماهی ها،شبها می خوابند&lt;/A&gt;وسوسه ام کرد تا این بازی وبلاگی را تجربه کنم.در این زمینه خواندن نوشته های &lt;A href=&quot;http://2taman.persianblog.ir/post/227/&quot; target=_blank&gt;دو من&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://firozehmozafari.blogfa.com/post-15.aspx&quot; target=_blank&gt;میس کارتون&lt;/A&gt; هم خالی از لطف نیست.راستی شما دوست عزیز،به این بازی دعوتید.&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 21:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimoradi65&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>alimoradi65</dc:creator>
<guid>http://alimoradi65.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گریه کن،گریه قشنگه!</title>
<link>http://alimoradi65.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN-RIGHT: 0px&quot; align=justify&gt;به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN-RIGHT: 0px&quot; align=justify&gt;مقدمه بی ربط اول: بنده خدا تنبل کلاس،همیشه یک پای مقایسه ها بود،همیشه نمادی از یک دانش آموز ضعیف و ناتوان بود.یادم می آید وقتی تنبل کلاس کاری هم می کرد کارستان برای معلم غیر قابل باور بود چه برسد به اهل کلاس و شاگرد اولش که حس رقابت و برتر بودن اجازه درک چنین موضوعی را به او نمی داد،وقتی چنین شرایطی پیش می آمد مقایسه معلم در آن اوضاع واحوال از همه چیز برای شاگرد اول دردناک تر بود:&quot;ببین،فلانی هم از تو بیشتر گرفت،اصلا از تو انتظار نداشتم&quot;.این مقایسه معلم که کم از تنبیه هم نداشت شاید شاگرد اول را به خودش می آورد تا جبران این کم کاری را کند.اماهر از گاهی بهتر بودن زیر دندانهای تنبل کلاس مزه می کرد و می خواست این راه تحول را همینطور طی کند.&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P align=justify&gt;مقدمه بی ربط دوم:همانطور که می دانیدانتخابات افغانستان به دور دوم کشیده شد.پس از اینکه تقلب در انتخابات آشکارا شد و برخی از صندوق های رای باطل شدند آرای کرزای به حد نصاب نرسید تا این ماراتن انتخاباتی به دور دوم کشیده شود.اینکه حالا دکتر عبدالله انتخاب شود یا حامد کرزای شاید چندان برای ما مهم نباشد بلکه مسئله مهم  در اینجا چیز دیگری است.&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P align=justify&gt;مقدمه بی ربط سوم:برای ما ایرانی ها افغانستان همیشه نمادی از ضعیف ترین و ناتوانترین کشورها بوده است.نماد همان تنبل کلاس بوده و همیشه نقل مثالهای بدمان است.همیشه یک پای مقایسه هایمان بوده ،کشور همسایه ای که سالهاست با فقر و جنگ و مصیبت و اعتیاد دست و پنجه نرم می کند،کشوری که به اعتقاد خیلی ها مردمان قبیله ای نشینش بویی از مدرنیته و پیشرفت نبرده اند و همیشه در صف آخرین کشورها قرار دارند. ما(ایران)که همیشه داعیه برتری نسبت به افغانستان را داشتیم در برگزاری بزرگترین جشن دموکراسی یعنی انتخابات شکست خوردیم.حالا این شاگرد پرمدعا که همیشه به ۲۵۰۰ سال تمدن می نازیده و ادعای قدرت اولی در منطقه  را داشته در زمانی کمتر از سی سال راه نزول و سقوط را طی می کند تا رفته رفته به نمادی از یک شاگرد تنبل و ضعیف تبدیل شود.&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P align=justify&gt;نتیجه اخلاقی:حدود یک سال پیش در وبلاگ یکی از اساتیدم بحثی میان من با یکی از مخاطبان پیرامون ایران و افغانستان درگرفته بود.من تمام تلاشم را می کردم که به او بفهمانم ما نسبت به افغانها چقدر پیشرفته هستیم،اما اکنون که ذکر چنین شرایطی برای خودم هم غیر قابل باور شده باید قبول کنیم که همان همسایه ضعیف شرقیمان دارد گوی سبقت را می گیرد.انتخاباتش با قبول تقلب به دور دوم کشیده شد،سالهاست که سرعت بالاتر اینترنتش نسبت به ما بحث داغ محافل آی تی و مخابراتیمان بوده،حضور زنان روشنفکر در پست های گوناگون،داشتن شبکه خصوصی و حتی داشتن مطبوعاتی که به گمانم آزادیشان بیشتر از مطبوعات ماست، دست به دست هم داده تا دیگر حتی نتوانیم خودمان را هم با افغانستان مقایسه کنیم.پای ورزش را هم به میان آوریم فوتبال ما به جام جهانی نرفت درست مثل افغانستان،در المپیک تشنه مدال بودیم تا سرانجام بعد از افغانستان مدال گرفتیم.اعتیاد و بیکاری هم که در کشور کم نداریم شاید مثل افغانستان.وضعیت راه ها و حمل و نقل  هوایی ما هم که اوضاع چندان روبراهی ندارد،شاید مثل افغانستان .وضعیت زندگی هایمان هم که تعریفی ندارد و خط فقر هر روز افراد زیادی را زیر می کند شاید مثل افغانستان .روزگاری می گفتند ایران کجا و کره کجا!اما اکنون می گویند کره کجا و ایران کجا!با این شرایط و وجود چنین روندی امیدوارم این جمله بعدها در مورد ما و افغانستان هم صدق نکند.&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 20:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimoradi65&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>alimoradi65</dc:creator>
<guid>http://alimoradi65.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گزارش به خوانندگان</title>
<link>http://alimoradi65.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مقدمه بی ربط اول:در روزها و هفته های اخیر بنا به دلایل کاری،درگیری های روزمره و مشکلات خاصش آنچنان که باید و شاید نتوانستم به وبلاگم رسیدگی کنم اما اکنون با خواست خدا فرصتی ایجاد شد تا بتوانم به مانند گذشته به سراغ یار همیشگی ام،طلوع مهربان بیایم و با ایجاد تغییراتی جزئی، رختی نو بر تنش کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مقدمه بی ربط دوم:در ابتدای این تغییر و تحول تازه سعی بر این است تا فرایند وبلاگ نویسی حقیر در محتوا نیز با تغییراتی رو به رو شود.در شکل جدید تلاشمان بر این است تا با اضافه کردن چند بخش فرم تازه ای را در وبلاگ نویسی مان ارائه دهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مقدمه بی ربط سوم:در آخرین پست وبلاگ قبل از این تغییر و تحولات،دوست عزیزم سمیرا سجادی با نقدی کوتاه و دوستانه از طلوع من را متوجه نکته قابل قبولی کرد.در اینجا باید خیلی کوتاه عرض کنم که این نقد شفاف را پذیرفتم و تمام تلاشم را به کار خواهم بست تا در این فرم تازه نقاط ضعف ماههای اخیر را به شکل قابل قبولی جبران نمایم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نتیجه اخلاقی:با این مقدمه چینی نسبتا کوتاه ذهن های زیبای شما را متوجه این موضوع می کنم که در مسیر تازه به کمک و نقد شما دوستان و یکان یکان جان به مانند گذشته نیاز دارم ،باشد که بتوانم مسیر پیشرو را بهتر از سابق طی نمایم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 22:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimoradi65&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>alimoradi65</dc:creator>
<guid>http://alimoradi65.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر دو روی یک اسکناس</title>
<link>http://alimoradi65.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;به نام خدا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 381px; HEIGHT: 258px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.goethe-verlag.com/book2/_bilder/038.jpg&quot; width=1230 height=765&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;راننده تاکسی مثل همه راننده ها با مشکل پول خرد مواجه بود به همین خاطر دو هزار تومانی دوستم را که قصد حساب کردن داشت پس داد و هزار تومانی من را قبول کرد و با پس گرفتن باقیمانده اش ما پیاده شدیم.هنوز چند ثانیه ای بیشتر از پیاده شدنمان نگذشته بود که صدای بوق تاکسی و راننده اش ما را به سمت تاکسی کشاند و بلند گفت:&quot;دو طرفش یکیه&quot;!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ما که نمی دونستیم جریان از چه قراره با فهمیدن ماجرا حسابی خندمون گرفته بود.تا حالا چنین موردی را ندیده بودم حداقل این یک مورد را ندیده بودم.( فلش بک :ساعت هشت شب بود اما به خاطر تغییر ساعت احساس می کردی ۱۲ شبه.خیابونها نیمه تعطیل بودن و از اون هیاهوی مردم هم چندان خبری نبود.توی تاکسی هم تاریک بود.وقتی دست کردم توی کیف پولم و اون هزارتومانی را به راننده دادم به ظاهر درست مثل همه هزارتومنی ها بود اما بعد از اینکه راننده تاکسی هزار تومانی را پس داد و با دقت نگاهش کردم دیدم نه شکلش هزارتومانیست و نه ارزشش )!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سئوالی که برایم پیش آمده اینست که بدانم این هزارتومانی در معادلات اقتصادی و روزمره مردم چندبار رد و بدل شده ؟ در هر صورت ما هر دو روی یک اسکناس ( !) را دیدیم. اینهم تصویر همان اسکناس هزار تومانی که به قول راننده تاکسی&quot; دو طرفش یکیه&quot; و البته ورژن جدید چسباندن و درست کردن اسکناس هم از سوی بعضی افراد محسوب میشود:&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 513px; HEIGHT: 226px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://alimoradi.persiangig.com/untitled.JPG&quot; width=587 height=308&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 12:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alimoradi65&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>alimoradi65</dc:creator>
<guid>http://alimoradi65.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
